#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_141

رهی قیافه ای براش گرفت و سمت میز رفت. گلسا یه قسمت دست نخوره ی ژله رو با چاقو جدا کرد و گذاشت کنار. رهی که اومد به ظرف اشاره کرد و گفت:

-بیا. دل طالبان برای قحطی زده سوخت.

رهی سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:

-نه نه...یه کاریش کردی. آدم عاقل با سر توی چاه نمی ره. من باورم نمی شه.

-بیا و خوبی کن...

یه قاشق برداشت و ازش خورد. گفت:

-ببین. خودمم خوردم. یه کاری نکن به روح عزیزترین افراد زندگیم قسم بخورما...

رهی هیچی نگفت و یه قاشق برداشت. روح. گلسا نگفت جون عزیزترین افراد. گفت روح عزیزترین افراد. یعنی هیچ آدم زنده ای نبود که دوستش داشته باشه؟

آبتین به رها نگاه کرد. با خونسردی به پشتی مبل تکیه زد و دستاشو پشت سرش قفل کرد. به نظرش رها وقتی عصبانی بود تا حدودی جذاب تر می شد ... داشت با تلفن حرف می زد. دست آزادش رو توی هوا تکون داد و گفت:

-گلسا چرا چرت و پرت می گی؟

آبتین لبخند محوی زد. خیلی وقت بود که داشت با تلفن حرف می زد. با گلسا. آبتین حتی با یادآوری قیافه متعجب رهی موقع دیدن گلسا توی شرکت هم خنده اش می گرفت. رها گفت:

-من؟ من بد طرح می زنم؟

مکث. ظاهرا گلسا داشت حرف می زد. رها لحنش آروم تر شد و گفت:

-تمدد اعصاب؟ آهان...آره یادمه...بار اول که دیدمت...هوم...خیله خب کجا باید ببینمت؟

دوباره صداش بلند شد:

-دم دبیرخونه ی همشهری؟! برو بابا من نمیام...بذارش برای فردا. بداخلاقم خودتی. فعلا.

تلفن رو کوبوند سرجاش و رو به آبتین با حرص گفت:

-دیوونه ست این دختر ... می گه تمدد اعصاب! وسط این هیری ویری و درگیری شرکت ...

-خب تو خودت و ناراحت نکن.

-من آخر سرم درست نفهمیدم گلسا و رهی هم دیگه رو از کجا می شناسن.

آبتین ترجیح داد بهش حرفی نزنه. شاید رهی عصبانی می شد. رها گفت:

-خب؟ تو کارم داشتی؟

romangram.com | @romangram_com