#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_140
-شنیدی چی گفت؟
رهی نفسشو توی سینه حبس کرد تا از قیافه ی حیرت زده ی گلسا خنده اش نگیره و آروم سرشو تکون داد.
شکر خدا میز شام به آشپزخونه دید نداشت ولی آشپزخونه به اونجا دید داشت. لیلی خنده ای کرد و گفت:
-آره...اسمشم افرند بود.
رهی لب زد:
-افرند...افرند و لیلی. چه دوست داشتنی و رمانتیک.
گلسا یه افسر خوشتیپ نیرودریایی رو در کنار لیلی تصور کرد. نگاهی به رهی کرد و گفت:
-لیلی و افرند توی کشتی...
رهی سرشو تکون داد و زیرلب گفت:
-وسط آب های اقیانوس آرام...
گلسا با تن صدای پایین گفت:
-کشتی تایتانیک. روی دماغه ی کشتی تایتانیک...مثل جک و رز.
رهی با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:
-چشماتو بگیر.
گلسا سرشو گرفت پایین و زد زیر خنده. رهی لبخندی زد و به صندلی اش تکیه داد. آخ که چه قدر گشنه اش بود...دیگه طاقتش داشت طاق می شد. همون ایده ی پیتزا خیلی خوب بود. یهوصدای ریزی از معده اش بلند شد. تندی خم شد. ولی گلسا گوشاش تیزتر از این حرفا بود.
با خنده به رهی نگاه کرد و گفت:
-یاد قحطی زده های سومالی افتادم.
رهی خیلی جدی نگاهش کرد و گفت:
-منم با دیدن تو یاد طالبان توی افغانستان می افتم.
گلسا خنده اشو قطع کرد و دوباره میز نگاه کرد. غرق صحبت درباره ی عشق های قدیمی شون بودن. طفلکی ها. پیردخترها. وقتی از پشت میز بلند شدن گلسا رفت تا ظرف ها رو برداره. همون طوری که حدس می زد از بس حرف زده بودن خیلی هم غذا نخورده بودن. ظرف ژله ها رو برداشت و برد توی آشپزخونه. گفت:
-بدو رهی. کمک کن میز و جمع کن. همه ی کارا رو که من نباید بکنم! ناسلامتی تو یه جورایی صاحب خونه هم محسوب می شی در حال حاضر!
romangram.com | @romangram_com