#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_139
-می تونین تشریف بیارین...شام حاضره.
رهی نفسشو حبس کرد تا بوی غذا رو حس نکنه. گلسای پست. حالا مثلا رهی یه قاشق می خورد چی می شد؟ رهی بلند شد و رفت صندلی ها رو برای اون سه تا کشید بیرون و خیلی آقامنشانه گفت:
-بفرمائید...
اون مو نقره ایه گفت:
-لیلی نگفته بودی خدمه ی جدید گرفتی.
گلسا و رهی یه نگاه بهم کردن و اخم کوچیکی کردن. لیلی خندید و گفت:
-نه عزیزم...این رهی هستش. نوه ی فرخنده. ولی اصلا شبیه مادربزرگش نیست.
هرسه انگار که لیلی حرف تهوع آوری زده گفتن:
-فرخنده...
و پیرهن پولکی گفت:
-همون بهتر که شبیه فرخنده نیست.
رهی با سردرگمی نگاهشون کرد. اینا فرخنده رو از کجا می شناختن؟! لیلی لبخندی به گلسا زد و گفت:
-اینم گلساست...
تک دندونی گفت:
-واقعا که وام ازدواج خیلی دردسر داره. خونه هم گرون شده...
وام ازدواج چی می گفت این وسط؟! دوباره گلسا با گیجی به رهی نگاه کرد. ولی رهی صداشو صاف کرد و گفت:
-نخیر ما زن و شوهر نیستیم که خانوم...گلسا مستاجر عمه لیلیه.
تک دندونی خنده ای کرد که به نظر گلسا خیلی وحشتناک بود. ترسناک بود...! گفت:
-اوه...ببخشید بچه ها. سوءتفاهم شد.
گلسا و رهی برگشتن توی آشپزخونه. رهی نمی خواست بره توی اتاقش. حرفای پیرزن ها خیلی جالب بود... درست مثل قیافه هاشون ... !
-لیلی اون افسر نیرو دریایی رو یادته که عاشقش بودی...؟
گلسا و رهی چشماشون گرد شد. گلسا روش رو سمت رهی برگردوند و بی صدا لب زد:
romangram.com | @romangram_com