#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_109

-غذا رو آوردن.

نمی خواست رها حرفی از دوست داشته شدن بزنه. از دوست داشتن و علاقه و خوشبختی. نمی خواست حتی تلنگری به احساساتش بزنه.

×××

گلسا کتابشو بست و توی کوله اش گذاشت. امروز می شد یک ماه. یک ماه بود که پیش لیلی بود. دو ماه بود که مستاجرش بود. و چهار ماه دیگه لیلی می مرد...

گلسا سرشو به چپ و راست تکون داد و سعی کرد به چیزای بهتری فکر کنه. صبحونه ی لیلی رو توی سینی گذاشت و برد توی اتاقش. کنارش دسته ی پول اش رو هم گذاشت و روش یه یادداشت گذاشت:

-اجاره ی این ماهه. زودتر دادم چون فعلا دستم باز بود.

رهی رفته بود سرکار. ماشینش توی حیاط نبود. گلسا خواست زیب کوله پشتی اش رو ببنده که دید کتاب های لعیا هنوز توشه. کتاب هایی که قول داده بود ببردشون صحافی. زیرلب گفت:

-ای وای ...بی خیال. می برمش دیگه.

و از خونه زد بیرون. موبایلش زنگ می زد. با دیدن اسم رها روی صفحه لبخند بزرگی زد و سریع جواب داد:

-سلام رها!

-سلام...چطوری گلسا؟

-خوبم...تو چطورایی؟

-بدک نیستم. میای امروز بریم بیرون؟

-باید برم گالری...ساعت دوازده خوبه؟

-آره...یه ناهار هم مهمون من!

گلسا خندید و گفت:

-اینو هستم. بیام دم مزون تون؟

-آره عزیزم. کاری نداری؟

-نه...خدافظ.

-خدافظ.

وقت می کرد به همه ی کاراش برسه. لیلی ناهارش رو ساعت دو-دو و نیم می خورد.

×××

romangram.com | @romangram_com