#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_108
-چشمات چه رنگیه؟
رها جا خورد. خنده ی مرددی کرد و گفت:
-چشم هام؟!
آبتین همچنان لبخندشو حفظ کرده بود. رها گفت:
-خب...فکر کنم بهش می گن میشی. هوم؟
یهو یاد اون دختری که توی محک بود افتاد. رنگ چشمای اونم میشی بود. رها دستشو زیر چونه اش زد و گفت:
-آبتین...تا حالا...رفتی پیش بچه های سرطانی؟
آبتین با تعجب گفت:
-بچه های سرطانی؟ نه ... مگه تو رفتی؟
رها آروم سرشو تکون داد و گفت:
-دیروز رفتم. با یکی از دوستام. همون دوست جدیدم.
-نمی دونستم اهل کار خیری...
-اون منو برد. تا لحظه ی آخر هم نگفت کجا. اصلا...غافلگیر شدم!
مکثی کرد و گفت:
-اونا رو که دیدم فهمیدم چه قدر خوشبختم. تو هم باید یه دفعه بری...باهم می ریم. تا بفهمی چه قدر خوشبختی.
آبتین نیم خنده ای کرد. نیم خنده ای تلخ. گفت:
-خوشبخت؟ من؟ نه بابا...
-منم همین طوری فکر می کردم. ولی همین که پیش کسی باشی که دوستش داری می تونه یه دنیا خوشبختی باشه. یا...اصلا خودتم کسی رو دوست نداشته باشی،اصلا همین که بدونی یکی دوستت داره هم کافیه. بازم خوشبختیه.
-ولی کسی منو دوست نداره.
-چرا...؟ از کجا می دونـی شایـد...
آبتین حرفشو قطع کرد:
romangram.com | @romangram_com