#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_107

-مرگ بگیری رهـا! گند زدی اونم چه گندی...چه اس ام اسی هم فرستادی! دارم از گرسنگی تلف می شم!

صفحه خاموش و روشن شد. رها با وحشت بهش نگاه کرد. کلمه ی نیو مسیج بهش چشمک می زد. زیرلب گفت:

-خداجان خدای بزرگم...اگه آبتین نباشه صدتا راس گوسفند نذر می کنم قربونی کنم...

آبتین بود. رها بلند گفت:

-ببین خدا خودت نخواستی من کار خیر کنم!

نوشته بود:

-آخی(لبخند) منم هنوز شام نخوردم. می خوای باهم بریم بیرون؟

رها چنددفعه پلک زد تا مطمئن بشه کلمه ی آبتین بالای اس ام اس نوشته شده. آبتین؟ با آبتین بره بیرون؟ نوشت:

-نه نه...ببخشید. نمی خواستم برای تو بفرستم برای دوستم بود.

-ولی راست گفتی.

-آره(شکلک خجالت)

-منم راست گفتم. تعارف نبود. حاضر شو میام دنبالت.

-نه آبتین حوصله ندارم.

-تو راهم،خانومِ گرسنه.

رها بی اختیار لبخندی زد.

رها به در و دیوار رستوران نگاه می کرد تا چشمش به آبتین نیفته. سخت بود. زل زدن به چشم هاش سخت بود ...

آبتین خندید و گفت:

-در و دیوار رو خوردی تموم شد. صبر کن الان غذا میارن.

رها بالاخره بهش نگاه کرد. پس فهمیده بود.

آبتین لبخندی زد. چه عجب...رها یه توجهی هم بهش کرد. آبتین...دیوونه...اون اصلا بهت نگاه هم نمی کنه. صدای دیگه جوابشو داد:بهتر. مگه توی می خوای رها اذیت شه؟

فقط کافی بود آرمان از وجود رها باخبر بشه. آبتین پلک هاشو روی هم فشار داد. یه امشب که همه چی تصادفا دست به دست هم داده بود تا شب اش رو کنار رها باشه نمی خواست با فکر آرمان خراب کنه. آرمان پست. برای چی می خواست برگرده؟ که از تنها بودن آبتین مطمئن بشه؟

آبتین یهو از رها پرسید:

romangram.com | @romangram_com