#پانزده_سال_کابوس_پارت_175

دساشو گرفتم مثه گلوله برق یخ بود رفتیم یه گوشه نشستیم....

جیک: لباسات خیسه خیسه باید عوضشون کنی بیرون داره بارون میاد

شری: دیگه لباس ندارم ....

با وجود لباسهای خیس و هوای سر بارون احساس میکردم تو کوره دارم میسوزم ...نمیدونم چه حسی سراغم اومده بود که میل شدیدیبرای لمس شری داشتم ولی بهشدت داشتم مقابله میکردم لباس خودم رو درآوردم وبه سرعت تن شری کردم ...انقدر میلرزید که نتونست چن تا از

دکمه رو ببنده

...شلواردیگه ایی هم نه من داشتم نه اون !

جیک:شلوارتو دربیار!

شری:نه نمیشه شلوار دیگه ایی ندارم!

جیک:میخوای مریض بشی گفتم دربیار!

لحنم انقدر محکم بود که بدون چونه زدن شلوارشو در آورد...حسم شدید تر شد ای کاش نمیگفتم دربیاره

هرلحظه داغ تر میشدم با کاه که تو طویله بود خودمون پوشوندیم ولی شری هنوزم سردش بود..دستشو گرفتم...!

شری****


romangram.com | @romangram_com