#پانزده_سال_کابوس_پارت_174

تندی ازکنارش رد شدم....اه لعنت بهت جیک چرا نگفتی بهش اه بمیری که نمیتونی عین آدم زرتو بزنی!

ازش خوشم اومده بود بااینکه خیلی باهم لجبازی کردیم وبازم میکنیم ولی بیشتر از قبل عاشقش میشم دوس داشتنیه زیاد ازملاقاتمون نمیذره ولی بهش علاقه پیدا کردم!

هوا روبه تاریکی میرفت با تاریک شدن هوا خیلی سرد شده بود..از تو میلرزیدم نگاهی ب شری انداختم که تو خودش جمع شده بود ..

شری:دارم یخ میزنم ...وایییییییی چرا هوا اینطوری شد یهو!

جیک:بیا ایکتو بنداز پشتت!

شری :خودت چی یخ میزنی که!

جیک:نه من چیزیم نمیشه تنت کن باید یه جایی واسه خواب پیدا کنیم تو این جزیره همه چی خرابه حتی یه مسافر خونه ایی هتلی هیچی نداره!

شری:نه آلبرت نه بقیه اهالی مردم این جزیره به این چیزا احتیاجی ندارن مردمش که زامبیا وطبیعتا به هتل احتیاجی ندارن آلبرتم که تو کلیساس لزومی نداره اینجا چیزی داشته باشن! همه چیو ازبین برده!

به یه میدون خیلی کوچیک رسیدیم بارونم شروع شده بودکه شدتش هر لحظه بیشتر میشدشری خیس آب شده بود منم که تعریفی نداشتم کتمم داده بودم به شری! یه طویله خیلی کوچیک اونجابود که فقط اونجا بود که سالم مونده بود باهم رفتیم داخلش!

شری:نمردمو تو طویله هم خوابیده ام

جیک:ببین کارمون به کجا رسیده که باید تو طویله بخوابم !

شری:جیک دارم میلرزم دستام حس نداره چرا اینطوری شدم........واییییییییییی!!!! چقدر سرده دارم میمیرم!


romangram.com | @romangram_com