#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_150
لبخندي زد و بعد هم راه افتاد.
همون جا ايستادم و رفتنش رو تماشا كردم. انقدر كه از جلوي چشمم محو شد.
با اعصابي خسته و يه حسي كه نميدونستم چيه راهي خونه شدم. ته دلم يه حس خاص داشتم. خوشحال بودم ... نميدونم ... دچار يه جور بي وزني شده بودم.
بدون خوردن شام به مامان و بابا شب بخير گفتم و راه افتادم سمت اتاقم.
دست و صورتم رو شستم و با اينكه هنوز زود بود رفتم تو تخت.
گوشيم رو از كيفم كشيدم بيرون و نگاهي بهش انداختم.8
تا ميس كال از ليلا
دستم رو روي قسمت سبز رنگ كشيدم و گوشي رو گذاشتم روي گوشم.
با شنيدن صداي ليلا زبون باز كردم و گفتم: ليلا ... خوبي ؟... چي شد؟
ليلا با بي حوصلگي گفت: معلومه كجايي؟ ... اصلا نفهميدم كجا رفتي
گفتم: چي شد ليلا ؟ ... حرف زديد؟
ليلا آهي كشيد و گفت: تموم كرديم
نفس عميقي از سر آسودگي كشيدم و گفتم: خدا رو شكر
ليلا با لحن دلخوري گفت: يه كم حالم بده مارال ... نميدونم بدون پژمان چه جوري سر كنم
-فقط يه وابستگيه ليلا ... از بين ميره ... نگران نباش
-پژمان خيلي عصباني بود مارال ... بعد از رفتنت كلي سرم داد و بيداد كرد كه تو منو مسخره كردي ... دو سال تموم سر كارم گذاشتي
گفتم: ليلا جان ... اصلا مهم نيست اون چه جوري در مورد تو فكر ميكنه ... اون آدم هيچ وقت زير بار اشتباهات خودش نميره ... پس به فكر خودت باش
ليلا مكثي كرد.نفس عميقي كشيد و گفت: تو تا حالا كجا بودي؟
يه لحظه شك كردم كه بهش بگم يا نه ...
اما نميتونستم اون همه فشار امشب رو تنهايي تحمل كنم. نياز داشتم در مورد اتفاقاتي كه افتاده بود با يكي حرف بزنم.
براي همين همه چيز رو از اول تا آخر براش تعريف كردم.
بين حرفام مدام صداي جيغاي ليلا تو گوشم ميپيچيد. يا از خوشحالي ... يا از تعجب ... يا از عصبانيت
آخر سر هم گفت: خيلي خري مارال ... اون همه حرف زد تو يه كلمه جوابشو ندادي دختر؟
romangram.com | @romangraam