#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_149
چند لحظه بعد رو كردم بهش و گفتم: ميخوام برم خونه باربد ... منو ببر پيش ماشينم
لبخندي زد و گفت: ميخواي فرار كني؟
اخم كردم و گفتم: از چي بايد فرار كنم؟
لبخندش عميقتر شد و گفت: از دوست داشتن من؟
نگاهش كردم و گفتم: چرند نگو باربد
برگشت و به روبرو نگاه كرد. با آرامشي كه توي وجودش نشسته بود گفت:
نميشه ... من همه تلاشم رو كردم ... هرچي بيشتر ازش فرار كني بيشتر توش غرق ميشي ... تو هم تلاش نكن ... قبولش كن ... مثل من
نگاهم كرد و گفت: ميبيني؟ ... حالا كه اعتراف كردم چقدر آرومم؟
با تته پته گفتم: باربد ... من ... يعني
پريد وسط حرفم و گفت: بهش فكر كن مارال ... به من ... به حسي كه داري ... تو مدتهاست فكر منو مشغول كردي ... دلم ميخواد يه شب من تو فكر تو
باشم ... ديگه نميترسم كه بگم دوست دارم ... تو هم بالاخره يه روزي اين حسو قبول ميكني ... وقتي بفهمي كه نميتوني ازش فرار كني
به آرومي استارت زد و راه افتاد.
تمام مسير رو تا ماشين هردو ساكت بوديم.
من به حرفاش فكر ميكردم. نميدونم اون به چي فكر ميكرد.
بهم گفته بود اين حس رو قبول كنم. نميدونست من خيلي وقته قبولش كردم ... راست ميگفت... نميتونستم ازش فرار كنم ... نميشد
توي سكوت كامل بدون هيچ حرفي پياده شدم . نه ميتونستم چيزي بگم نه توقع داشتم چيزي بشنوم
باربد هم انگار نميتونست چيزي بگه.
آروم بود ... ساكت ... از شيطنت نگاهش خبري نبود ... از اون خنده هاي حرص درار هم همينطور
همين كه راه افتادم سمت ماشينم شيشه رو داد پايين و گفت: مواظب خودت باش
به چهره ي آرومش نگاه كردم و سرم رو تكون دادم.
romangram.com | @romangraam