#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_146
در رو باز كرد و دوباره تو ماشين نشست. با چشمهاي به خون نشسته گفت: پژمان كيه؟
يهو جا خوردم . چه ربطي داشت به بحث . چه ناگهاني اين سوال رو پرسيد
اخم كردم و گفتم: به تو چه؟ ... اين موضوع چه ربطي داشت به بحث ما؟
سرش رو برگردوند طرفم. با ديدن چشمهاش با خودم گفتم: آخه دختره ي احمق ... تو اين اوضاع سر به سر اين آدم ميذارن؟ ... اگه بزنه لهت كنه چي؟
چشمهاش رو بست و چند تا نفس عميق كشيد. چند لحظه ساكت شد و من با نگاه ترسيده ام منتظر عكس العملش بودم.
بعد از چند لحظه با صدايي كه يه كم آرومتر شده بود گفت: پژمان كيه؟
اخمم غليظ تر شد. نميدونستم چي بهش بگم. نه دلم ميخواست بهش توضيح بدم نه جرات داشتم حرفي بزنم كه عصباني تر بشه.
زل زدم به چشمهاشو ساكت شدم. تو بد دو راهي گير افتاده بود.
به تمام معنا ازش ميترسيدم. تا حالا عصبانيت يه مرد رو نديده بودم. اونم با اين شدت
بعد از چند لحظه كه سكوتم طولاني شد گفت: من مدام بايد فكرم پيش دور و برياي تو باشه؟ ... آره؟ ... مدام بايد به اين فكر باشم كه چه جوري لاشخوراي
اطرافت رو بپرونم؟
ببخشيد؟ ... داشت منت ميذاشت؟ ... براي چي؟ ... براي كاري كه بدون رضايت من كرده بود؟
ابروهام بالا پريد. با ناباوري گفتم: ببخشيد ... من ازت نخواستم همچين كاري بكني ... تو يه خورده فضول تشريف داري
با نگاه دلخورش چند لحظه اي تو چشمهام زل زد. بعد سرش رو برگردوند سمت شيشه و گفت: تو هيچي نميفهمي
چي رو نميفهمم؟ ... اينكه چرا باربد اينجوري رفتار ميكنه؟
استارت زد و راه افتاد.
يعني چي تو هيچي نميفهمي؟ ... رسما هر چي دلش خواست بار من كرد ... پسره ي پررو
دوباره يه سكوت زجرآور بينمون حاكم شد.
چند تا خيابون رو پيچيد و انداخت توي يه كوچه ي خلوت. از اون ترافيك و شلوغي بيرون اومده بوديم.
كنار خيابون زير يه درخت نگه داشت. يه خيابون تقريبا نيمه تاريك بود.
ماشين رو خاموش كرد و توي تاريكي برگشت سمتم و تكيه داد به در.
ترجيح دادم بهش نگاه نكنم. دلم نميخواست اتفاق توي آسانسور دوباره تكرار بشه. سعي ميكردم بيشترين فاصله رو باهاش داشته باشم.
چند لحظه تو سكوت اون خيابون زل زد بهم . صداي نفس عميقش رو ميشنيدم. آروم شده بود؟
romangram.com | @romangraam