#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_145
در رو باز كرد و منو به آرومي توي ماشين نشوند. مقاومت فايده نداشت ... پس مثل بچه ي آدم سرجام نشستم
باربد كنارم نسشت.هنوز يه كم عصباني بود.
راه افتاد و ماشين رو آروم از بين ترافيك سنگين رد كرد. چند دقيقه اي ساكت بودم اما ديگه نتونستم تحمل كنم
گفتم: كجا ميبري منو؟
بدون اينكه نگاهم كنه گفت: جاي بدي نيست
با لحني پر از طعنه گفتم: ميذاشتي به مامانم زنگ ميزدم ... محض اطمينان بهش ميگفتم با توام ... بد نميشد
نگاهش كردم تا عكس العملش رو ببينم.
چشمهاش رو بست و زير لب يه چيزي رو با حرص زمزمه كرد
گفتم: چيه؟ ... فحش ميدي؟ ... بلند بگو منم بشنوم خوب
نفسش رو داد بيرون و گفت: نميخواي دست از طعنه زدن برداري؟
گفتم: وقتي ياد كاري كه كردي ميوفتم از تو و خودم متنفر ميشم.
سرش رو برگردوند سمت شيشه و در حالي كه همه تلاشش رو ميكرد كه صورتش رو نبينم گفت: پشيمون نيستم
واي ... داغ كردم ... واقعا از حرفش جا خوردم.
اخم كردم و همه نفرت ساختگيم رو ريختم تو صدام و گفتم: نبايدم پشيمون باشي ... كارت همينه ... بازي با مردم
يه دفعه برگشت سمتم. از حركت ناگهانيش جا خوردم.
راهنما زد و كنار خيابون نگه داشت. رو كرد بهم و با صداي بلند گفت: چجوري به خودت اجازه ميدي همچين حرفي بزني؟
ترسيده بودم. از صداي بلندش ... از عصبانيتش ... دفعه اول بود اينجوري ميديدمش.
يه كم خودمو كشيدم عقب. تكيه دادم به در و گفتم: همونطور كه تو به خودت اجازه دادي اون غلط رو بكني
فشرده شدن فرمون رو توي دستش ميديدم. دستهاش سفيد شده بود.
پياده شد و در رو محكم به هم كوبيد.
وقتي خيالم از فاصله اش راحت شد نفس حبس شده ام رو فرستادم بيرون.
چند دور در امتداد ماشين عقب و جلو رفت ولي از قيافه اش معلوم بود عصبانيتش افت كه نكرده هيچ بدتر هم شده
romangram.com | @romangraam