#تئوری_یک_قاتل_پارت_168
بی اختیار خندیدم.
_ می خوای آروم آروم من رو بکشی؟
موهایم را نوازش کرد.
_ تو دکتر باهوشی هستی، خوب می دونی که داروی ضد انعقاد چی کار می کنه؟
بله می دانستم ضد انعقاد باعث می شد این قدر خون از دست بدهم تا بمیرم، همان طور که گفتم آرام آرام!
_حالا بگو ببینم نقشه جدید امیر چیه؟
به چشم هایش زل زدم.
_ نمی دونم.
با سوزش که روی گردنم احساس کردم صورتم در هم رفت. خون روی گردنم جاری شد و پوستم را به خارش انداخت. سیاوش پوزخندی زد و عقب کشید.
_ هر سوالی که جواب ندی، همین بلا سرت میاد من نمی خوام قبل از غروب آفتاب بمیری اما اگه خودت اصرار داشته باشی دیگه هیچی.
_حالا بگو ببینم افرادتون چند نفرن؟
چه می گفتم چه نه، در نهایت می مردم. خوب می دانستم که امشب از دست این دیوانه جان سالم بدر نمی برم پس ترجیح می دادم چیزی نگویم.
_نمی دونم.
_خودت خواستی!
مشت محکمی که به صورتم خورد سرم را روی شانه ام انداخت. سیاوش بلند گفت:
_تقصیر من نیست.
سرم را به طرفین تکان دادم و نگاهش کردم، این جهنمی بود که خودم برایم خودم درست کردم.
مهرداد
با احساس سنگینی چیزی روی دستم هوشیار شدم. هر بار که نفس می کشیدم که عطر غلیظ الکل را استشمام می کردم؛ فضای اطرافم به طرز عجیبی خنک بود، طوری که فقط یاد یک مکان می افتادم بیمارستان.
چشم هایم را باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم. دراز به دراز روی تخت بیمارستان افتاده بودم و هر دو طرفم پرده آبی رنگی آویزان بود اما پرده مقابلم کشیده شده بود و به خوبی می توانستم حال و هوای مسخره بیمارستان را ببینم. کجا بودم؟ احتمالا اورژانس.
نفرتم از بیمارستان دقیقا به اندازه نفرتم از سیاوش بود.
سیاوش!
با به یاد آوردن اسمش انگار سرم به جایی خورد و تمام چند ساعت قلب در ذهنم مرور شد. طوری سرم را چرخاندم که مهره های گردنم صدا داد و وقتی صندلی خالی را دیدم، انگار روح از بدنم پر کشید.
همه اش توهم بود، توهمی که ممکن بود هر کس بعد از آن ضربه ها ببیند. چرا حتی یک لحظه فکر کردم واقعی ست؟
_مهرداد!
همین که صدایش را شنیدم به سمتش برگشتم. انتهای تخت و مقابل من ایستاده بود و طوری نگاهم می کرد که انگار انتظار نداشته هیچ وقت به هوش بیایم. دهانم نیم متر باز مانده بود و نمی دانستم چه بگویم یا چه کار کنم.
_مها تو...
قبل از اینکه جمله ام را کامل کنم، سریع جلو آمد و سرم را در آغوش گرفت. احساس کردم سرم از تنم جدا شد و تا مهره های کمرم درد گرفت اما اگر هم می مردم محال بود که از او دل بکنم.
دستم را به سختی بالا آوردم و دور شانه اش حلقه کردم. همین که گردنم کمی خیس شد، با ضعف او را از خودم جدا کردم و نگاهی به چشم های درشت و خیسش انداختم.
_هنوز که نمرده ام.
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و پیشانی باند پیچی شده ام را بوسید. لبه تخت نشست و طعنه زد.
_ نمی دونم قراره چند بار دیگه این جمله رو بهم بگی!
نفس عمیقی کشیدم که قفسه سینه ام تیر کشید. دستم را روی سینه ام گذاشتم که دستش را روی دستم گذاشت.
_خوبم.
پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
_بایدم خوب باشی عزیزم، پات که سوراخ شده، دنده ات شکسته، کاسه سرت کاملا نصف شده، هیچی از دماغت نمونده بایدم خوب باشی تو خوب نباشی، کی باشه؟
فقط نگاهش کردم. تک تک اجزای صورتش را از نظر گذراندم و چند بار روی چشم های پف کرده اش مکث کردم. به خاطر من گریه کرده بود؟ این مها بود که به خاطر من گریه کرده بود؟ بیدار بودم یا مرده بودم؟
_باورم نمی شه این تو باشی بازم خوابه!
لبخند ملایمی زد و با انگشت شست پشت دستم را نوازش کرد.
_ خواب نیست، من واقعا کنارتم.
_بعد از این همه سال؟ چرا الان؟
باورش برایم سخت بود زنی که کنار من نشسته بود تنها کسی بود که این همه سال هر لحظه عاشقش مانده بود؛ شب ها خوابش را می دیدم و تب که می کردم اسمش را هذیان می گفتم و هر بار که تا پای مرگ رفته بودم، یاد او مرا به زندگی برگردانده بود اما، حالا... بعد از این همه سال که دنبالش بودم؛ خودش برگشته بود! این همه سال کجا بود؟ اصلا چرا رفته بود؟
لب هایش تکان خورد اما چیزی نگفت، چند بار سرش را تکان داد و با صدای گرفته ای به حرف آمد.
_می دونم خیلی سوال داری، خیلی اما باور کن الان نمی تونم بهت چیز زیادی بگم؛ توی این چند ساعتی که بیهوش بودی تقریبا همه چی بهم ریخته.
یک دفعه به خودم آمدم و با اخم نگاهش کردم.
_ چی شده؟ بازم کسی مرده؟
لب پایینش را گزید که نگاهم روی آن متمرکز شد.
_ امین دووم نیاورد؛ متاسفم!
romangram.com | @romangram_com