#تئوری_یک_قاتل_پارت_167

_دستور چیه قربان؟

برگشت تا فحشی نثار هر جفتشان کند، اما فقط نفس عمیقی کشید و گفت:

_با فرماندهی کل هماهنگ کن بگو کنترل اوضاع از دست ما خارج شده؛ نیروهای ویژه رو بفرستند برای هر اتفاقی آماده باشید.

پسر جوان بیرون رفت و امیرعلی به مهران فر گفت:

_یه شماره کوفتی از سیاوش پیدا کن، همین حالا.

مهران فر سر تکان داد و از اتاق خارج شد. امیرعلی سرش را به طرفین تکان داد. فقط دعا می کرد که قصد سیاوش چیزی بیشتر از کشتن بهزاد باشد.

بهزاد

وسط حیاط کوچک خانه ایستادم و به دیوارهای در حال فرو ریختنش نگاه کردم.

سیاوش از کنارم عبور کرد و طعنه زد:

_ شبیه کاخ های پدرت نیست اما، فعلا همین گیرت میاد.

نگاهی به دو نگهبانی که طرفین در خانه ایستاده بودند انداختم و وارد شدم. خانه کلا دو اتاق داشت که یکی از آن ها حال بود و دیگری چیزی مشابه اتاق خواب، آشپزخانه کوچکی هم گوشه حال بود که فقط یک گاز و یک قابلمه داشت. کف حال فرش نخ نمای قدیمی پهن شده بود و دو صندلی فلزی روی آن قرار داشت.





سیاوش روی یکی از صندلی ها نشست و به دیگری اشاره کرد. مقابلش نشستم که گفت:

_ببندینش.

با تعجب نگاهش کردم که یک دفعه دست هایم رو به پشت کشیده شد و صدای قفل شدن دستبند آمد. نیم خیز شدم و به مردی که روی سرم ایستاده بود نگاه کردم.

_چه غلطی می کنی؟

بی احساس نگاهم کرد.

_ انتظار نداری که یه سامورایی رو اینجا ول کنم؟

نفس عمیقی کشیدم، از قبل هم می دانستم همه چیز به آن سادگی که گفته بود نیست.

آفتاب نیم روزی از پنجره بزرگ و خراب خانه کف اتاق و روی پاهایمان می تابید و هوا را گرم تر می کرد.

_می خوای باهام چی کار کنی؟

به همان مردی که دست مرا بسته بود، اشاره کرد و گفت:

_یه لیوان چای برام بیار.

سپس به من زل زد و ملایم گفت:

_ قراره صحبت کنیم؛ خب؟ نگفتی نقشه پدرت چیه؟

سرم را کج کردم:

_می خوای ازم حرف بکشی؟ باشه، خبر ندارم نقشه اش چیه.

نچ نچی کرد و لیوان چای را از محافظش گرفت.

_اومدی و نسازی! هر چقدر هم که سر سخت باشی به حرفت میارم.

پوزخندی زدم و با چشم های ریز شده به خورشیدی که وسط آسمان می درخشید، نگاهی انداختم.

_من خیلی وقته یاد گرفته ام دهنم رو ببندم ولی جدی می گم واقعا خبر ندارم، به محض اینکه فهمیدیم مهرداد زخمی شده سریع با هلیکوپتر اومدیم لارک.

قلپی از چایی نوشید.

_قبلش می خواستید چی کار کنید؟

_قرار بود طبق نقشه تو پیش بریم، ببینم اینجا چیزی نداری که من بخورم؟

چند ثانیه با زمرد هایش را به من دوخت کم کم داشتم از رنگ چشم هایم متنفر می شدم، هر کس و ناکسی در این خاندان خراب شده چشمش سبز بود.

نفس عمیقی کشید و بلند شد. به سمت کابینتی که کنار اجاق گاز بود رفت و یکی از سه کشو را باز کرد. کابینت سمت چپ گاز بود و به حدی قدیمی بود که انگار سال ها دست نخورده است، این طویله را از کجا پیدا کرده بود؟ قبول دارم که نمی خواست لو برود اما حداقل می توانست یک خانه بهتر بگیرد.

با صدای شکستن چیزی توجهم به او جلب شد. پشت پنجره ایستاد و در مقابل نور از داخل شیشه آمپول مایعی را تا ته بیرون کشید و با انگشت چند ضربه به سورنگ زد و کمی از مایع را خالی کرد. نیشخندی زد و گفت:

_هنوز زوده که بمیری!

چشم هایم را در حدقه چرخاندم، باز چه خوابی برایم دیده بود؟

جلو آمد و به محافظش گفت که آستینم را بالا بزند. نگاهم بین او و سرنگ رد و بدل شد.

_این چیه؟

گوشه لبش بالا رفت.

_ می خوام یه کم آرومت کنم.





پشت سرم قرار گرفت و همین که تیزی ورنگ را داخل دستم احساس کردم عضله هایم منقبض شد. چند لحظه طول کشید تا کل سورنگ را تزریق کرد و بعد خیسی چیزی را روی دستم احساس کردم.

سیاوش مقابلم ایستاد و سورنگ را به محافظش داد. چند ثانیه با اخم نگاهم کرد و بعد چاقوی ضامن داری از جیبش در آورد و دوباره موشکافانه به من زل زد.

احساس کردم برای لحظه ای بدنم سر شد و پلک هایم را روی هم فشردم، از ته دل نالیدم و خودم را به خاطر اینجا بودن لعنت کردم.

به محض اینکه تیزی چاقو را روی قفسه سینه ام احساس کردم پلک هایم گشاد شد و با حیرت نگاهش کردم.

پوزخندی زد و تیغه را روی سینه ام کشید. سوزشی احساس کردم و خون داغ روی پوستم جاری شد.

_اینجوری بهتر می تونیم حرف بزنیم!


romangram.com | @romangram_com