#تئوری_یک_قاتل_پارت_164
_ مها زنته شرعی ولی غیر قانونی، می بینیش یا بگم ازت سیتی اسکن بگیرند؟
مسیر دست مرا دنبال کرد و با چشم های گرد شده مها را نگاه کرد. چند ثانیه سکوت شد؛ منتظر بودم هر لحظه واکنشی ببینم، هر واکنشی فقط این حالت سکوت از بین برود.
یک دفعه صدای آژیر دستگاه بلند شد و مرا از جا پراند. با چشم های گرد شده به ضربانی که هر لحظه داشت بالاتر می رفت نگاه کردم و دوباره چشمم به مهرداد افتاد که هنوز به مها خیره بود.
مها از جا پرید و دستش را روی سرش گذاشت و ملایم گفت:
_منم مهرداد، مها آروم باش!
مهرداد هیچ واکنشی نشان نمی داد. دو نفر از پرستار ها سریع پرده را کنار زدند و داخل آمدند و شروع کردند به غر زدن. بی توجه به آن ها گفتم:
_ براش آرام بخش بیارید، شوکه شده.
_آقا شما پزشک این بیمارستان...
سر پرستار فریاد زدم.
_برو آرامبخش بیار.
یکی از آن ها ایستاد و دیگری سریع رفت. دستم را روی شانه مهرداد گذاشتم سعی کردم توجهش را به خودم حلب کنم.
_من رو ببین داداش، منم، بهزاد!
مهرداد بالاخره لب هایش را تکان داد و زمزمه کرد:
_مها...
_جانم عزیزم، من اینجام.
مهرداد با گیجی سرش را تکان داد.
_ چطور ممکنه؟ تو چطور...
پریستار با آرامبخش برگشت و حرف او را نیمه کاره گذاشت. همین که آرامبخش را تزریق کرد، مهرداد کمی آرام شد اما تا لحظه ای که چشم هایش را بست همچنان سوالاتی می پرسید و حرف هایی می زد که متوجه نمی شدم.
به محض اینکه بیهوش شد، مها روی صندلی افتاد و اشک هایش صورتش را خیس کرد. ای کاش در شرایط بهتری هم دیگر را دیده بودند؛ ای کاش از قبل به مهرداد چیزی می گفتم.
_من رو باور نمی کنه!
زیر چشمی نگاهش کردم.
_همین که سکته نکرد خیلیه خودت رو بذار جای اون بعد نظر بده.
با درد سرش را به طرفین تکان داد؛ برای او هم سخت بود که در این شرایط همسرش را ببیند اما قبل از اینکه خودش را این طور مظلوم کند، حداقل باید یک دلیل به ما می داد که این همه سال کجا بوده است خب، به ما که نه به مهرداد.
آهی کشیدم.
_ می رم ببینم امین چی شد؛ اتفاقی افتاد بگو پیجم کنند.
سر تکان داد اما به حدی آشفته بود که مطمئن نبودم حرفم را فهمیده باشد.
تخت را دور زدم و کنارش ایستادم. دستم را مردد بالا آوردم و روی شانه اش گذاشتم. برای لحظه ای گریه اش متوقف شد و به سمتم برگشت. سعی کردم لبخند دلگرم کننده ای بزنم، از همان هایی که یاد می گرفتیم به همراهان بیمار بزنیم.
_امشب همه چی تموم می شه، آروم باش.
فین فینی کرد.
_مهم اینه چطور تموم می شه.
سر تکان دادم. واقعا باید چه می گفتم؟ خودم هم نمی دانستم چه می شود. جزء معدود دفعاتی بود که زمزمه کردم:
_ توکل به خدا.
پرده را کنار زدم و از اتاقک بیرون آمدم. بوی الکل و صدای ناله و بحث پرستار ها از هر طرف شنیده می شد. اورژانس هر بیمارستانی هم که بروی هنوز مثل زمان جنگ است، انگار هر لحظه یک جا حمله شده و یک سیل مجروح داخل بخش می ریزند، هیچ وقت فکر نمی کردم زمانی برسد که دلم برای اینجا تنگ شود!
به سمت آسانسور رفتم که موبایلم ویبره رفت. سریع از جیب شلوارم بیرون آوردم و جواب دادم. دیگر فرقی نداشت که ردیابی شویم یا چه، تقریبا چهار محافظ اطراف اورژانس به صورت نامحسوس پرسه می زدند.
_الو؟
_مهرداد چطوره؟
دکمه را زدم و منتظر پایین آمدن آسانسور شدم.
_به هوش اومد اما تا عیال گرامیش رو دید هول کرد، بهش آرام بخش زدم تا ببینم بعد چی می شه.
مکثی کرد و پرسید:
_ آسیب جدی که ندیده!
با توجه به شرایطی که ما در آن بودیم آسیب جدی فقط به معنی مرگ بود. فردی در شرایط مهرداد همچنان می توانست از خودش دفاع کند.
وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه مورد نظرم را فشردم:
_نه، حالش تقریبا خوبه. جنس ها چی شد؟
آسانسور حرکت کرد و امیرعلی گفت:
_ توقیف شده؛ حالا که جنس هاش دست ماست ممکنه هر لحظه واکنش نشون بده. حواست به اطرافت باشه البته پلیس محلی و افراد خودمون اونجا هستند ولی جاهای خلوت نرو، نمی دونم اون مرتیکه تا چه حد نفوذ داره.
آیا آسانسور جز جاهای خلوت محسوب می شد؟ به هزار روش می شد فردی که داخل آسانسور است را کشت، به ده هزار روش هم می شد فردی که بیرون از آسانسور است را کشت پس فعلا جایم امن بود.
romangram.com | @romangram_com