#تئوری_یک_قاتل_پارت_163
_ اما نمرد، زد یه نفر رو کشت اما خودش هنوز زنده ست مرد های خانواده نامدار این جورین.
مها اشک هایش را پاک کرد و با چشم های قرمز و پف کرده اش به من زل زد:
_قبلا دکتر بودی؟
آهی کشیدم.
_قبلا بودم؛ هنوز هم از خیلی از پزشک های اورژانس این بیمارستان بهترم اما، دیگه دکتر نیستم.
پوزخندی زد.
_اگه نتونند بی گناهیت رو ثابت کنند، اعدام می شی.
نفس عمیقی کشیدم و به خودم دلداری دادم. از قبل این را می دانستم لبخند تلخی زدم.
_ از مرگم خوش حال می.شی؟
قیافه اش به آنی در هم رفت.
_نه اتفاقا خیلی هم ناراحت می شم، بعد از این همه اتفاق دیگه وقتشه یه زندگی معمولی داشته باشی.
صدای گنگی توجهمان را جلب کرد.
_ زندگی معمولی واسه ما کشکه، دوغه!
با حیرت به مهرداد نگاه کردیم. سرش را تکان داد و چند بار ناله کرد. سریع از روی تخت پایین پریدم و چراغ قوه را برداشتم و نورش را داخل چشم هایش تاباندم که فحش زشتی داد و زیر دستم زد.
_گمشو کنار مرتیکه نفهم، من از دست عزرائیل در برم، تو یکی ولم نمی کنی!
بی اختیار خندیدم. اگر همین الان مرا تا حد مرگ می زد بالافاصله بغلش می کردم، لحظه ای که وارد بیمارستان جزیره شدیم و در آن وضعیت خونی دیدمش، بالا رفتن ضربان قلبم دیگر دست خودم نبود. اگر می مرد، من باید چه غلطی می کردم؟
با بی حالی هولم داد و ماسک اکسیژن را برداشت.
مگه _مگه کری؟ گم شو کنار.
نگاهی به مانیتور انداختم و ضربانش را چک کردم. کاملا طبیعی نبود اما، اینکه این قدر زود به هوش بیاید معجزه بود.
_باورم نمی شه به هوش اومدی!
پلک های خسته اش را به سختی باز کرد و مستقیم نگاهم کرد.
_ برادرمی، باش اما خدایی انتظار نداشتم تا چشم هام رو باز می کنم قیافه اصلاح نکرده تورو ببینم.
لب گزیدم و با دهان بسته خندیدم.
_ داداش شما نمی دونی باید کجا رو نگاه کنی!
با چشم به مها اشاره کردم که به آرامی سرش را چرخاند و به همسرش نگاه کرد و دوباره به من نگاه کرد، اما سریع به سمت مها چرخید و با چشم های باز نگاهش کرد. یک دفعه آه عمیقی کشید و چشم هایش را با درد بست.
سریع به سمتش خم شدم و با نگران پرسیدم:
_چی شده؟ درد داری؟
نالید:
_دارم توهم می بینم؛ چه اتفاقی افتاد؟ همه افرادم از دست رفتند؟
دست مها روی موهای تیره رنگش قرار گرفت و به آرامی نوازش کرد. مهرداد سریع سرش را کج کرد و بلند گفت:
_ مرتیکه حرف بزن این جنگولک بازی ها چیه؟!
هم خنده ام گرفته هم نمی دانستم چطور باید به او بگویم، دستم را روی بوددهانم گذاشتم و خنده ام را خوردم.
_همه افرادت سال هستند؛ دو سه نفر زخمی شدند، ولی وضع همه از تو بهتره البته به غیر از یک نفر.
چشم هایش باز شد.
_کی؟
_امین توی اتاق عمله، سه تا گلوله خورده.
با چشم های گرد شده نگاهم کرد و خواست نیم خیز شود که روی تخت خواباندمش.
_چرا؟ الان چطوره؟
نفس عمیقی کشیدم.
_ وقتی بمب اون کانتینر رو خنثی می کنند اون میاد که تورو نجات بده. تو بیهوش بودی و مجبور می شه کامل بغلت کنه تا بیرون بیاین. یه نفر از اون ها بهش شلیک می کنه، الان توی اتاق عمله تا ببینیم چی می شه.
با درد نگاهم کرد و چشم هایش را بست. بذاق دهانش را طوری قورت داد که سیب گلویش جا به جا شد. مها دوباره موهایش را نوازش کرد و به آرامی گفت:
_آروم باش عزیزم.
مهرداد یک دفعه نالید:
_ به خدا یه صدایی می شنوم، سیتی اسکن گرفتید؟
نزدیک بود از خنده منفجر شوم، در این شرایط دیوانه شده بود یا واقعا فکر می کرد توهم زده است؟!
با خنده گفتم:
_داداش همسرت این جاست.
بی حال نگاهم کرد. خستگی در این نگاه موج می زد اما هنوز هم قوی بود.
_کدوم همسر، چی می گی؟
با دست به مها اشاره کردم.
romangram.com | @romangram_com