#تئوری_یک_قاتل_پارت_145
پریسا اول تعجب کرد اما خیلی سریع سر تکان داد.
_ دنبالم بیا.
از پله ها پایین رفتیم و وقتی به سمت زیر پله پیچیدیم، فهمیدم بالاخره قرار است این اتاق اسرار آمیز را ببینم، همین که وارد شدم متوجه شدم که اینجا درمانگاه است. یک طرف کمد دارو ها و ست های ابزار جراحی پیچیده در پارچه های سبز و طرف دیگر یک تخت مجهز وجود داشت. با فاصله کمی از تخت در دیگری قرار داشت که پریسا آن را باز کرد و گفت:
_اینجا تنهاییم.
سر تکان دادم و نگاه دیگری به اتاق مثلا درمانگاه انداختم.
_ معین کجاست؟
شانه بالا انداخت.
_ فقط بعضی از ساعت ها اینجاست، بقیه اوقات بیمارستانه.
واقعا که پریسا می دانست رفیق من کجا می رود و چه می کند و من بی خبر بودم.
وارد اتاق دوم شدم. اینجا تقریبا خالی بود؛ دو تخت یک نفره با فاصله از هم و هر کدام چسبیده به یک دیوار قرار داشتند. کمد دیواری فلزی و یک آینه دیواری کوچک قرار داشت. رنگ دیوارهای اتاق به طرز کاملا دلگیری طوسی کمرنگ بود و تضاد عجیبی با فضای مدرن و معماری زیبای این خانه داشت.
روی یکی از تخت ها نشستم که پریسا نخودی خندید. با اخم پرسیدم:
_ چیه؟
به سمت در رفت و آن را بست.
_دقیقا روی تخت پریناز نشستی.
لب هایم خواستند به لبخند کش بیابند اما، سریع خودم را نگه داشتم.
_ در اتاق رو قفل کن.
پریسا ایستاد و نیم نگاهی به من انداخت.
_ اول که یه جای خلوت می خوای حالا هم که می گی در رو قفل کنم، داری کم کم ترسناک می شی!
این دفعه لبخند زدم.
_جرئت ندارم بهت دست بزنم وگرنه خواهر بزن بهادرت قیمه قیمه ام می کنه.
نخودی خندید و مقابل من روی تخت نشست و قبل از اینکه بپرسم گفت:
_ اینجا هیچ دری قفل نمی شه، کلید ندارم.
متعجب سر تکان دادم و برگه را بین خودمان، روی تخت گذاشتم و به آن زل زدم.
_نمی گی این چیه؟
بازدمم را بیرون دادم.
_یه معماست که سیاوش برای من گذاشته تا حلش کنم.
از آنجایی که همه از رسوایی خانوادگی اطلاع داشتند پریسا نپرسید سیاوش کیست.
_از کجا می دونی اون گذاشته؟
به صورت متفکرش نگاه کردم.
_ قضیه اش طولانیه ولی کار خودشه. حالا باید بفهمیم این چیه تا متوجه بشم اصلا ربطی به قضیه داره، یا می خواد سر کارمون بذاره!
دوباره به صفحه نگاه کردم. یک مربع دوازده در دوازده بود که روی ضلح های آن اعداد رومی و داخل مربع به فاصله یک سانتی متر از هر طرف حروف فارسی و انگلیسی با هم در آمیخته بودند. بعضی از حروف انگلیسی بزرگ بودند و بعضی ها کوچک، کاملا مشخص بود که بین قرار گیری این حروف هیچ رابطه مشخصی وجود ندارد.
پریسا سوتی کشید و گفت:
_ مخم پوکید که، این دیگه چیه؟
من همچنان داشتم برای بدست آوردن سرنخی تلاش می کردم. مردد گفتم:
_باید بین حروف نظمی باشه؟
_فکر نکنم؛ شاید... شاید باید از بینشون کلمه درست کنیم.
همان لحظه بود که احساس کردم به اندازه یک ماه خسته شده ام.
_ببین من با انگلیسی و فارسی مشکلی ندارم اما، خدایی این اعداد رومی دیگه چه معنی دارند!
برگه را پایین گذاشت و گفت:
_تو هم یه کم فسفر بسوزون!
بدون اینکه جوابش را بدهم، متفکر به برگه زل زدم. هیچ نظمی دیده نمی شد؛ حتی معلوم نبود واقعا باید دنبال کلمه بگردیم یا چیز دیگر!
همین لحظه بود که چشمم به حروف «س» و «ه» افتاد که به فاصله یک حرف انگلیسی، دقیقا زیر هم نوشته شده بودند و در هم همان راستا کلمه دیگری قابل تشخیص بود once
_پریناز این جا رو ببین، یه عدد فارسی یه کلمه انگلیسی.
پریناز به محض اینکه نگاه کرد دستش را روی حرف e که به ضلع مربع رسیده بود گذاشت و عدد رومی که زیر آن بود را نشان داد:
_و یه عدد رومی! بذار ببینم حدست درسته یا نه.
همان لحظه متوجه عدد دیگری شدم با این تفاوت که این بار کلمه انگلیسی هم راستا نبود، بلکه آن حروف در وسط کلمه قرار داشتند و دوباره آخرین حرف به یک عدد رومی می رسید.
پریناز سر بلند کرد و با گیجی گفت:
romangram.com | @romangram_com