#تئوری_یک_قاتل_پارت_144
_ فهمیدم دقیقا توی اون تاریخ و اون ساعت توی یکی از اسکله های قشم یه کشتی مسافری رزرو شده و احتمال می دم این ها باهم ربطی داشته باشند.
نیم نگاهی به مهرداد انداختم.
_ به نظرت قراره چی معامله کنه که کشتی گرفته؟
مهرداد با اخم به مانیتور خیره شده بود:
_ نمی دونم اما از یه چیزی مطمئنم ما باید اونجا باشیم؛ در مورد کانتینر ها چی فهمیدی؟
قیافه هومن توی هم رفت و تقریبا می خواست به گریه بیفتد.
_ فقط می تونم بگم دارم دیوونه می شم اصلا مشخص نیست که چی به چیه! کدهایی که اینجا ثبت شده درسته که متعلق به کانتینر هستند اما تمام بندر هارو چک کردم، هیچ مورد مشابهی پیدا نشد.
همان لحظه بادم خالی شد از اول هم مشخص نبود که ربط کانتینر ها با کشتی و قرار معامله چیست و حالا وضع بدتر شد.
یک دفعه ذهنم جرقه زد و سریع گفتم:
_ هومن تو گفتی یه کشتی رزرو کرده؟
به تایید سر تکان داد.
_اگه بخواد توی کشتی معامله کنه چی؟ اون جا با مشتریش قرار داد می بنده!
پریناز دست به سینه شد.
_ درست اما، محموله رو چطور تحویل می ده؟
برگه ای که کد های کانتینر روی آن بود را برداشتم و گفتم:
_ با این ها محموله احتمالا از کشور خارج می شه؛ پس می تونه اون هارو توی کانتینر های خروجی بذاره و بفرسته به مقصد.
مهرداد سریع صاف نشد و هیجان زده گفت:
_راست می گه، این بهترین روشه چون نظارت روی اون ها به اندازه محموله ای که با کامیون جا به جا بشه نیست.
نگاهی به احسان انداخت و گفت:
_ همه بنادر به غیر از خود قشم رو چک کن ببین چند تا محموله خارجی دارند، اگه من می خواستم همچین کاری بکنم توی خود قشم انجامش نمی دادم ولی زیاد هم دورش نمی کردم پس فقط چند تا بندر نزدیک به قشم رو بررسی کن و کد تک تک کانتینر هارو برام در بیار.
احسان سریع سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت. مهرداد لپ تاپ را به سمت خودش چرخاند و هومن را خطاب کرد.
_برام اجازه بازدید کانیتر هارو از فرماندهی بگیر، هومن سریع.
_باشه بابا.
تماس قطع شد مهرداد نگاهی به ما سه نفر که مبهوت ایستاده بودیم انداخت و همین که نگاهش روی پریناز ثابت شد به حرف آمد.
_باید بری پیش مادر بهزاد و باهاش حرف بزنی و هرچقدر که می تونی اطلاعات بگیری، مطمئنم دیشب خیلی چیز ها رو نگفته.
همین که مهرداد چشم غره ای به رفت پریناز معترض شد.
_ چرا من؟ این همه آدم اینجاست!
مهرداد که حالا بی رمق به نظر می رسید به من و پریسا اشاره کرد.
_ بهزاد که نمی تونه بره چون دیشب بد جوری گند زد به اعصابش؛ خواهرت هم که عین سگ هار پاچه مردم رو می گیره، در ضمن شش سال توی دانشگاه چی یادت دادند؟ تو مثلا روان شناسی.
همین که پریناز خواست اعتراضی کند مهرداد دستش را به علامت سکوت بالا گرفت:
_ حرف نمیاری روی حرفم، با یکی از بچه ها برو فقط تورو خدا تو یه نفر دیگه خراب نکن.
پریناز لب برچید و با اخم به ما سه نفر نگاهی انداخت سریع بیرون رفت و در را پشت سرش محکم کوبید اما شیشه ها نشکستند.
اصرارش برای ماندن را درک نمی کردم، اما مادرم زن اعصاب خرد کنی بود خود من هم نمی خواستم دیشب به دیدنش بروم.
_شما دو نفر برید با این سر و کله بزنید ببینید چیزی دستگیرتون می شه.
برگه را از دستش گرفتم و نگاهش به آن انداختم و همین که تیترش را دیدم ضربانم بالا رفت.
_اینکه...
مهرداد با خستگی بین موهایش پنجه کشید.
_آره خودمم فهمیدم؛ فقط خودت می تونی حلش کنی، من سر در نیاوردم.
پریسا روی دستم سرک کشید.
_ این چیه؟
نمی توانستم جوابش را بدهم، هنوز داشتم به عنوان برگه نگاه می کردم.
_ معمای سوم!
این همان چیزی بود که سیاوش قولش را داده بود. او حیی می دانسته که من بالاخره به این پرونده می رسم و یک جوری این ببرگه را قاطی بقیه اطلاعات گذاشته است یا نه، همه چیز اتفاقی بوده و مادرم خودش این پرونده را جمع آوری کرده؟
خواستم بگویم پس چطور مادرم چیزی نگفت اما یادم افتاد تنها افرادی که از معما ها خبر دارند من، مهرداد و پدرم هستیم او احتمالا این برگه را چیز بی ارزشی می دانسته.
نمی دانم به چه معنی اما فقط سرم را تکان دادم و از اتاقک خارج شدم. صدای پریسا را از پشت سرم شنیدم و وقتی ایستادم فهمیدم خیلی سریع راه رفته ام. با عجله در اتاق را بست و در میانه سالن به من رسید.
_این چیه؟
نگاهی به چشم های قهوه ایش انداختم، چشم های پریناز کاملا متفاوت بود درست مثل من و مهرداد.
_یه جای خلوت می خوام که فقط خودمون دو تا باشیم.
romangram.com | @romangram_com