#تاوان_بی_گناهی_پارت_131


هرچند من ترسی از کسی نداشتم

هنوز داشت نگاهم میکرد

گرمم شده بود زیر نگاه خیرش

دستی به گردنم کشیدم که انگار خداروشکر به خودش اومد

برای عوض کردن ....

کارتی کرم رنگ و خوشگل از کنارش برداشت و گفت:

-این کارت دعوت فرداشبه

هرچند میدونم بهار هول تر از این حرفاس و شمارو از یه هفته قبل با خبر کرده

کارت و گرفت سمتم

-خوشحال میشم تشریف بیارید



کارت ازش گرفتم

نگاه بی تفاوتی بهش کردم و گفتم:

-ممونم ولی من به بهارم گفتم که نمیتو....

نذاشت حرفم تموم بشه پرید وسط حرفم

بی ادب

-بله میدونم ولی یه شب که هزار شب نمیشه

از طرفی

مکثی کرد که باعث شد سرم و بلند کنم و نگاهش کنم

-دل خواهر منو با اومدنتون شاد میکنید

لبم و گزید، حرفش درست بود یه شب مه هزار شب نمیشد

هرچند خدا وکیلی حوصله خودمم ندارم چه برسه به مهمونی

ولی خوب با افسرده بود یا نبودن من

با،با حوصله یا بی حوصله بودن من

با مهمونی رفتن یا نرفتن من

این زمین به گردشش ادامه میده

خورشید از صبح طلوع و هر ظهر غروب میکنه

پس چرا باد به خودم سخت بگیرم

لبخندی به صورت بردیای منتظر زدم

-باشع میام



لبخندش این دفعه دوستانه بود

-خیلی خوشحالم میکنی

***

از صبح که از خواب بیدار شدم استرس گرفتم

که امشب چی بپوشمممم؟!

خوب این مهمونی تو برنامه من نبود

برای همین امادگیشو نداشتم

بعد از یه دوش نصبتا کوتاه

با حوله جلوی کمک ایستادم و لباس مو بررسی میکردم

هی رگال رو عقب و جلو میکردم

هیچی به هیچی

خسته شده بودم

در کمد و بستم نشستم روی تخت

دستم کشیدم رو موهام

چی کار کنم حالا؟؟

همینجوری داشتم فکر میکرد

ولی هیچی به ذهنم نمیرسید

یه دفعه یاد چمدون زیر تختم افتادم

شاید چیز به درد بخوری توش باشه

زانو زدم رو زمین به سختی چمدون کشیدم بیرون

با ذوق و استرس بالا سرش نشستم

خداکنه یه چیزی توش باشه

خودمم به حرفای خودم خندم گرفته بود

لبخندی زدم و در چمدون باز کردم

لباسی رو چمدون لباسای تابستون بود

زدمشون کنار

زیر اون همه لباس یه کاور بود

با سختی کاور از چمدون کشیدم بیرون


romangram.com | @romangram_com