#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_167
-خوبه بار آخرت باشه
سرش را پایین می اندازد .
در راه بازگشت مدام حرفهایش همانند پتک بر سرم فرود می آید من هم همانند نامزد او این اتفاقات را تجربه کرده ام .
در آخر تمام این نشخوارهای ذهنی نتیجه میگیرم با دوست روان پزشکم تماس بگیرم .
******
کلید را در قفل میچرخانم .
اعصابم به اندازه کافی تحت فشار است دیگر نمیتوانم در این خانه نفس بکشم ای کاش مشتری برایش پیدا میشد .
صدای پسربچه ای مرا به خودم می آورد آنقدر کوچک و نحیف است که به زور دستش مانتویم را گرفته است .
نگاهش میکنم لبخند زیبایی میزند .
-سلام کوچولو چیزی میخوای ؟
-مگه قول ندادی بلیم پالک
-چی ؟ من بهت قول دادم
با سرش تایید میکند روبرویش مینشینم و شانه هایش را در دستانم میگیرم .
-مگه تو منو میشناسی ؟
حلقه ی اشکی چشمان زیبایش را دربرمیگیرد و ناغافل مرا در آغوش میگیرد .
-مامایی
باورم نمیشود این بچه چه میگوید او را از خودم جدایش میکنم آنقدر طلبکارانه نگاهم میکند که برای لحظه ای به خودم شک میکنم .
-عزیزم تو داری اشتباه میکنی من مادرت نیستم
romangram.com | @romangraam