#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_158

-باشه ممنون

دیگر به هیچ بنی و بشری اعتماد ندارم مغزم پر از سوالات بی پاسخ است سوءظن برای لحظه ای رهایم نمیکند .

خودم را برمیدارم و میروم.

در راه بازگشت به یک بنگاه معاملاتی میسپارم تا واحدمان را برایم بفروشد حتی خیلی کمتر از قیمت واقعی اش .

*******

نگاهم به در است تمامی بیماران امروز را کنسل کرده ام .

بدون منشی همه چیز خیلی کند و آهسته پیش میرود امیدوارم این منشی جدید به اندازه قبلی کاردان و با تجربه باشد .

راس ساعت 9 سروکله اش پیدا میشود به نظر دختر ساده ای می آید در آن مانتوی بلند و مقعنه مشکی همانند دختر بچه های مدرسه ای میماند .

به محض دیدنم لبخند میزند و دستش را به سمتم دراز میکند .

-سلام خانوم دکتر طالب پور هستم خیلی از دیدنتون خوشبختم باعث افتخارمه که اینجا کار کنم

دستش را به گرمی میفشارم از سرو زبانش خوشم می آید .

-سلام خیلی خوش اومدید

-ببخشید که دیر رسیدم ترافیک تهران واقعا یکی از بزرگترین معضلاته

میخندم اما کوتاه .

-امیدوارم از فردا دیگه هیچ چیز باعث دیر اومدنتون نشه

-چشم بازم عذر میخوام

-بشینید ......قبل از هرچیز باید بگم چون شما رو خانوم مومنی معرفی کردن بدون هیچ تحقیقی ازتون خواستم بیاید اما اگه مشکلی پیش بیاد اونوقت کلاهمون میره تو هم

-نه نه مطمئن باشید

-راستی نسبت شما با خانوم مومنی چیه ؟

romangram.com | @romangraam