#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_157


شیشه را پایین میدهم و به نمای ساختمان سنگی نگاهی می اندازم به پنجره های واحد دیبا خیره میشوم اما انگار خالی است چرا که پرده ها دیگر سرجای خود نیستند و شیشه های لخت را به نمایش میگذارند .

به سرعت پیاده میشوم آنها بدون خبر به من یکدفعه کجا رفته اند .

درست کنار درب ورودی مردی میانسال خارج میشود قبل از اینکه برود سد راهش میشوم .

-ببخشید آقا

بی مکث برمیگردد و عینک دودی اش را برمیدارد .

-بفرمایید ؟

-سلام میخواستم بدونم شما خبردارید خانم میلاد ساکن طبقه 3 واحد6 از اینجا اسباب کشی کردن یا نه ؟

مرد با پوزخند نگاهم میکند .

-اصلا نمیشناسم من نمیدونم واحد بغل دستیمون کیه چه برسه به واحدای دیگه از نگهبان سوال کنید .....با اجازه

راه می افتم اصلا پرسیدن این سوال مسخره بود در دنیای امروز دو نفر که زیر یک سقف زندگی میکنند با هم غریبه اند چه برسه به دوتا همسایه .

نمیدانم این غریبه بودن مزیت دارد یا معایب اما هرچه که هست دلم از این همه فاصله میگیرد .

-سلام میتونم یه سوالی بپرسم

-بله البته

به نظر انسان خوبی می آید در آن لباس نگهبانی با لبخند مرا نظاره میکند .

یکبار دیگر سوالم را تکرار میکنم .

-فکر کنم قصد رفتن داشتن دیروز یکسری از وسایلشون رو بردن اما هنوز واحدشونو خالی نکردن

-یعنی امکان داره که برگزدن ؟

-والا چه عرض کنم اینجا چند وقت بود که خالی بود بعد خانوم میلاد اومدن تنهایی توش زندگی کردن بعضی اوقاتم برادرشونم میومدن اما بازم رفتن کاراشون روی حساب و کتاب نیست


romangram.com | @romangraam