#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_149
-چی..... تو دیوونه ای
-من دیوونه نیستم
نفسش را با حرص فوت میکند .
-نکنه داری مبتلا به آلزایمر میشی نشانه های این بیماری رو داری
با حرص از جایم برمیخیزم و با تمام وجود آخرین جمله را میگویم .
-ازت متنفرم فرهان
از آنجا میگریزم نه تنها جواب سوالاتم را نگرفته ام بلکه احساس بدی نسبت به خودم دارم نمیدانم چه کسی این وسط راست میگوید و چه کسی دروغ .
برگ سی و یکم : مجری
بهتا
گوشی ام ویبره میرود بدون مکث جواب میدهم .
صدای خنده های فرهان عجیب است .
-عزیزم چی شده خوشحالی ؟
-بهتا جونم خیلی دوستت دارم
-منم همینطور
-به اون دختره زنگ بزن باید بیشتر به سروین خانوم خدمت کنیم
-چطور مگه ؟
-الان اینجا بود باور نکرده من یه پسر سربراهم یه نقشی براش بازی کردم که ستاره های سینما جلوم کم میارن
دلم ناخودآگاه میگیرد و لحن صمیمی ام تحلیل میرود .
romangram.com | @romangraam