#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_143


-آهان گفته تو براش استخدام کنی ؟

-نگفته ولی من این لطفو در حقش میکنم یک حالی من از این پدر و دختر بگیرم که کیف کنی حالا قرداد منو میدزدن

-کی ؟ چطوری ؟

-بهتا بیا جلو بعدا برات میگم

باز هم رسیدیم به واژه لعنتی " بعدا "

*********

برگ سی ام : روز افتتاحیه

سروین

مانتوی زرشکی ام را از کاورش خارج نمیکنم و همینطوری جلوی بدنم میگیرم و برای دقایقی به خودم خیره میمانم .

نمیدانم این بهترین انتخاب است یا نه اما مرا یاد یک خاطره خوب می اندازد شاید تنها دلیل انتخابش خوش یمنی اوست .

لبخند کجی گونه ام را برآمده تر میکند و به یاد تنها تعریف فرهان روز خرید این مانتو می افتم .

-زرشکی بهت میاد

حالا میخواهم شانسم را دوباره امتحان کنم میدانم رابطه ی من با فرهان به بن بست رسیده است .

با این افکار مانتو را میپوشم و رژلب همرنگ آن را درست و دقیق دور لبم میمالم و با خط چشم زیبایی چشمانم را به رخ بیننده میکشم .

ای کاش کسی مرا ببیند این آخرین تلاشم برای زندگی کردن است .

آنقدر زندگی با فرهان مرا شکسته که تکه های آن را در جای دیگری میجویم .

-کجایی خانومی ؟

میخندم و دیبا مرا از پشت بغل میکند .


romangram.com | @romangraam