#سولمیت
#سولمیت_پارت_92

سرم رو به نشونه ی تایید بالا پایین کردم.

مثل اینکه میلاد به حسام گفته بود از صبح که ثنا تو این وضعیت بوده جرئت دیدنش رو نداشتم..

از ماشین پیاده شدیم و به سمت ساختمون اصلی بیمارستان رفتیم...

جلوی در اتاق ثنا، مادر و پدر و خواهر و خواهرزاده اش نشسته بودن. مامانش داشت دعا می خوند.. طاقت روبرو شدن با مادرش رو هم نداشتم.

مادر ثنا با دیدن ما بلند شد و گفت: شما هنوز نرفتین؟

دستاش رو گرفتم

- نه دلم طاقت نیاورد..

چشماش پر اشک شد.. دستاش رو به آرومی رها کردم و به سمت اتاق ثنا رفتم. از شیشه ی بزرگی که داخلش رو نشون می داد نگاه کردم.

دستگاه هایی که بهش وصل بود و اوضاع وخیمش رو نشون می داد و ثنا که با صورت زخمی شده اش به خواب عمیقی رفته بود..

حسام رو بهم گفت: می خوای بهش بگو که همه چی تموم شده. مطمئن باش با شنیدنش خوشحال می شه.

اشکام رو با کناره ی مقنعه ام پاک کردم و از همون پشت شیشه مطابق گفته ی حسام عمل کردم

- عشقم ثناجونم! دیگه همه چی تموم شده! دیگه نمی خواد نگران برادرت باشی! نمی خواد نگران خواهرزادت باشی! همه ی این آدما که اذیتت کردن دستشون رو شده..

نتونستم ادامه بدم و پشت به شیشه کردم.

رو به حسام کردم و گفتم: بریم..

راه افتادم و حسام هم دنبالم اومد.

romangram.com | @romangraam