#سولمیت
#سولمیت_پارت_91


حسام پرسشگرانه رو بهم گفت: چیه؟ چی شده؟

صفحه گوشی رو نشونش دادم

- ببین این خبره ترند اول شده!

حسام گوشی رو از دستم گرفت

- همینه!..

داشت به صورت زنده خبری پخش می شد که گویا همون رسانه ای بود که امید مدارک رو بهش تحویل داده بود..

یک سمت گوشی رو من گرفتم و گوشه ی دیگش رو هم حسام که خبر رو به صورت زنده ببینیم..

با تموم شدن خبر حسام از شدت خوشحالی نمی دونست چیکار کنه

- فاطمه همه چی تموم شد! الان که علنی شده کارشون به دادگاه هم بکشه نمی تونن دادگاه رو بخرن!

من اما بیشتر از اینکه خوشحال باشم تو فکر ثنا بودم.. نفسم رو با حسرت تمام بیرون دادم

- اوهوم..

حسام واقعا خوشحال بود و صدای خنده اش فضای ماشین رو پر کرده بود.. من هم زورکی لبخند زده بودم و مثلا اظهار خوشحالی می کردم..

وسط خندیدناش بدون اینکه حتی نگاهم بکنه همه ی خوشحالیش رو قورت داد و همونطور که به فضای بیرون شیشه ی ماشین خیره شده بود دستم رو گرفت و گفت: می دونی که وقتی ناراحتی من هم نمی تونم غمگین نباشم.. وقتی که دلت گرفته از این همه اتفاق بد دورت دل من هم می گیره..

آهی از ته دلش کشید و ادامه داد: می خوای بری ثنا رو ببینی؟


romangram.com | @romangraam