#سولمیت
#سولمیت_پارت_118
- اره خودشه!
دستام رو بالا بردم که ما رو ببینه و با صدای بلند گفتم:بابا اینجاییم!
پدرم متوجه ما شد و بعد برداشتن چمدونش به سمتمون اومد.
بابا: سلام به دختر نمونه ی خودم!
رو به مادرم کرد و با لبخند بهش سلام داد. مامانم که داشت چمدون رو ازش میگرفت جواب سلامشو داد.
- زودتر بریم که سال تحویل خونه باشیم!
طبق خواسته ی مادرم عمل کردیم و سریع تاکسی گرفتیم و برگشتیم. پدرم مستقیم به سمت حموم رفت تا دوش بگیره. من هم پیرهن قرمز شب عیدم که تا زانوم می اومد و شونه هام رو کامل نشون می داد رو پوشیدم. موهام رو هم صاف کردم و به یک سمت صورتم انداختم. آرایش متناسب با رنگ پیرهنم هم کردم و تو آینه به خودم گفتم: چه جیگری شدم من!
حس کردم آینه از این همه اعتماد به نفسم ترک برداشت!
میخواستم از خودم عکس بگیرم و بعدا به حسام نشون بدم ولی از اینکه با این لباس من رو ببینه خجالت میکشیدم! منصرف شدم .
بعد سال تحویل پدرم رو به من کرد: می دونم در نبود من چه اتفاقای خطرناکی که برات تو دانشگاه نیفتاده.. خوشحالم می بینم بدون من چقدر بزرگ و خانوم شدی!سال نوت مبارک.
دستای پدرم رو گرفتم .چند سال بود که سال نو رو مستقیم نتونسته بود بهم تبریک بگه. لبخندی زدم و گفتم: شما بهترین پدر دنیا هستی. سال نوی شما هم مبارک باشه.
بغلم کرد. به شدت دلتنگ آغوش گرم و محکم پدرم بودم. دوست داشتم تک تک اتفاقای این چند وقت رو براش تعریف کنم. از بغلش بیرون اومدم: چقدر حرف برای گفتن دارم!
سرش رو تکون داد. به سمت مامانم نگاه کرد: سال نوی شما هم مبارک باشه.
مادرم با لبخندی جوابشو داد. بعد سال تحویل و خوردن شام شب عید، تلفن های پشت سر هم بود که فامیل و دوست و اشنا برای تبریک زنگ می زدند. من هم فرصت رو غنیمت شمردم و به اتاقم رفتم که به حسام زنگ بزنم.
صفحه ی گوشی رو باز کردم. مابین پیام های تبریک که بهم رسیده بود دنبال پیام حسام بودم.
romangram.com | @romangraam