#سولمیت
#سولمیت_پارت_117
- هر موقع حس کردی پدرت به خاطرش قراره جلوت در بیاد بهش بگو این همه سال چیکار برات کرده جز اینکه تنهات گذاشته.. الان هم که توقعی ازش نداری.خودش پا شده اومده ایران.
صدای نفس کشیدن حسام به قدری شدید بود که از پشت گوشی شنیده می شد و می شد فهمید چقدر مضطربه.
- باید قطع کنم.. مثل اینکه هواپیماشون نشسته.
- باشه. هیچ نگران نباش و عادی باهاشون برخورد کن
حسام "فعلا!" ای گفت و قطع کرد.
مطمئن نبودم نصیحت هام رو شنید یا نه!
با شناختی که ازش داشتم تقریبا مطمئن بودم مشکلی تو مواجهه باهاشون پیش نمیاد. تنها چیزی که نگرانم می کرد برخورد بد پدرش تو دژاوو بود. تو دلم براش دعا کردم و بلند شدم که به مامان کمک کنم...
ساعت حدودای شش عصر رو نشون می داد. از طرفی فکرم پیش حسام بود و از طرف دیگه هم پیش پدر خودم بود که چند ماه بود ندیده بودم.
در حال اماده شدن بودیم که بریم دنبال پدرم تو فرودگاه.
- مامان من اماده ام!
مامانم همینطور که جلوی آینه نشسته بود و داشت کرم می زد رو بهم برگشت: باشه برو زیر اجاقها رو خاموش کن. اسنپ هم بگیر. منم کارم تموم شده
طبق گفته اش عمل کردم و روی پله های خروجی خونه نشستم. بعد اماده شدن مامان به سمت فرودگاه رفتیم.
فرودگاه به خاطر شب عید شلوغتر از همیشه بود. هواپیماشون نشسته بود و ما در میان جمعیت به دنبال پدرم بودیم.
مامان: ببین اون بابات نیست
romangram.com | @romangraam