#سولمیت
#سولمیت_پارت_109


دیدنش به مانند این بود که جاده ای از سالیان دور غبار گرفته و مه الود، به ناگاه، با باریدن باران روشنی به خودش بگیره. که باریدنش توی قلبم همه ی دلتنگی ها رو شست و برد.

از روی پشت بوم خونه ای به پشت بوم خونه ی دیگه می پرید و از دور مثل این بود که پرواز کنه.. اومدنش رو نظاره گر شدم تا به پشت بوم خونه ی ما رسید. اومد و همونطور که بالا سرم ایستاده بود تا نفس تازه کنه گفت: دلت می خواست این مدلی همو ببینیم؟

لبخندی زدم و از سر شیطنت گفتم: اوهوم! می خواستم از رو پشت بوم ها بیای!

توی دل شب خنده ای سر کرد و کنارم نشست. هر دومون به تاریکی روبرومون خیره بودیم.

- تا خیابون اصلی منتهی به کوچتون با ماشین اومدم. بعد اون رو از پشت بوم بالا رفتم!

رو بهم خیره شد و بینیم رو گرفت و ادامه داد: خانوم کوچولو فکر کردی از اون سر شهر تا اینجا از رو پشت بوما اومده بودم!

چینی به بینیم دادم که دستش رو برداشت

- نه خیرم!

- اون روز هم به خاطر اینکه قصد داشتی از اینجا خودتو پرت کنی چاره ی دیگه ای نداشتم. فرصتم نداشتم که جور دیگه ای اقدام بکنم برا نجات دادنت

با یادآوری اون روز سرم رو تکون دادم و گفتم: اون روزا بیشترین ترس رو از زندگی داشتم.. نمی خواستم با هیچکس حرف بزنم. دوست داشتم همه تنهام بذارن.

دوباره بینمون سکوتی شکل گرفت که پر از حرف بود. به دوردست جایی که شب با کوه های برف گرفته ی خارج شهر تلاقی کرده بود خیره شده بودیم.

سکوت رو با گرفتن دستم تو دست سوخته اش شکست

- خیلی وقتا احوال آدمها انقدر بد هست که نمی خوان راز دلشون رو با کسی شریک بشن. به خاطر همین هم انقدر تو خودشون می ریزن و می ریزن که از یه جایی به بعد کاسه ی صبر و تحملشون پر می شه.. اینکه آدم خلوت بکنه و بعضی وقت ها بخواد تنها باشه اشکالی نداره.. ولی تو همین موقعها که تنهاست و آدمها رو از خودش دور می کنه، بیشتر بهشون احتیاج داره.. دوست داره حتی اگه به اطرافیانش، به دوستاش میگه که دلش می خواد تنها باشه، بازم کنارش بمونن و به درد و دلهاش گوش بدن.

دست سوخته اش رو تو دستم فشردم. می فهمیدم چی میگه


romangram.com | @romangraam