#شاه_کلید__پارت_118

من ـ خب من چیکار کنم؟!

پسر ابروشو بالا انداخت و گفت:

ـ یعنی باور کنم برات مهم نیست؟! سپهر که میگفت خیلی بهم ریختی!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ اگه بهم ریخته بودم که الان به جای این حوری، یه عجوزه داشت باهات می رقصید!

پسره قهقه ای زد که همه سرها به طرف ما برگشت. بهش اخمی کردم و گفتم:

ـ یواش تر بابا!

پسر خنده اشو قطع کرد و گفت:

ـ اعتماد به نفست خیلی زیاده ها! البته حق داری! راستی من خودمو معرفی نکردم! از بس این سپهر هولم میکنه! من کسری هستم!

من ـ سپهر که مالزیه از قبل باهاش دوست بودی؟!

کسری ـ یه خوشبختمی چیزی نگی یه وقت! اره از قبل دوستیم الان هم باهاش در ارتباطم!

من ـ آخه از دیدنت خوشبخت و خوشوقت نیستم که بگم! کلا من ادم دروغ گویی نیستم!

کسری ـ حالا بیا منو بخور! مگه من چی گفتم؟!

در جوابش هیچی نگفتم... از اینکه یه بند درحال تکون خوردن بودیم خسته شدم و گفتم:

ـ خب دیگه خسته شدم بریم بشینیم!

کسری هم دست از رقصیدن بر داشت و داشت دنبالم میومد که گفتم:

ـ هوی! کجا هی دنبال من راه میوفتی؟!

کسری ـ مگه نگفتی بریم بیشینیم؟!

romangram.com | @romangram_com