#شاه_کلید__پارت_117


پسر ـ یه خبر که مطمئنم خوش حالت میکنه!

لحنم کمی عصبی شده بود:

ـ بهت میگم بگو چه خبری؟!

پسره تو گوشم خنده ای در گوشم کرد که نفس داغش به پوستم برخورد کرد و مور مورم شد...

پسر ـ چقدر هولی تو! اروم باش خوشگلم!

دیگه کم کم داشتم میترسیدم، با لحنی عصبی تر از قبل گفتم:

ـ من خوشگل تو نیستم پسره نچسب! (به من نچسبیده بودا! منظورم اینه که اخلاقش نچسب بود!!!)

دوباره خندید:

ـ عزیزم چرا لج میکنی؟! یکم صبر کن اروم که شدی بهت میگم!

از شدت کلافگی نمیدونستم چیکار کنم! مجبور شدم کمی آروم بگیرم تا ببینم چی میخواد بگه... بعد چند ثانیه شروع کرد به حرف زدن:

ـ ببین، من دوست... دوست سپهرم!

چشمام از شدت تعجب گرد شد و دوباره فشارم افتاد! همیشه وقتی هیجان زیاد ناشی از استرس بهم وارد میشه، یخ میزنم! تو چشمای پسره نگاه کردم و از فکر اینکه دستم تو دست دوست سپهره حالت تهوع گرفتم!!!! واقعا هیچ وقت دلم نمیخواد دیگه دست سپهر یا حتی دوستشو تو دستم بگیرم هیچ وقت!!! چون بالاخره این یارو هم دست کمی از سپهر نداره!!!

پسره که از سرد شدن دستای من تعجب کرده بود با رنگی پریده بهم نگاه کرد و گفت:

ـ چی شدی؟!

من ـ هیچی! اینجا هوا یکم سرده! خب بگذریم میشه بگی حالا من چیکار کنم که تو دوست سپهری؟!

پسر ـ سپهر داره میاد ایران! میخواستم همینو بهت بگم!

خواستم آب دهنم رو قورت بدم اما گلوم خشک خشک بود!!!


romangram.com | @romangram_com