#سرنوشت_تلخ_پارت_160
پاشد اومد کنارم.
پشتمو کردم بهش.
موهامو باز کرد و شروع به بافتن کرد.
بعد که تموم شد، سریع خم شدم و لپشو بوسیدم.
-مرسی اجی.
آوا یکم نگاهم کرد، بعد یک خنده ی کوچیک کرد و رفت سرجاش نشست.
*
(سیاوش)
کیارش داره خودشو داغون میکنه، من که داداششم میفهمم، درسته به روی خودش نمیاره اما تو خودش، خودشو میخوره.
اصلا تازگی ها حواسش پرته.
از اتاقم اومدم بیرون و به سمت اتاق کیارش رفتم.
در و باز کردم و رفتم تو.
کیارش سرشو گذاشته بود رو میز.
-باز چته؟
جواب نداد.
-کیارش؟
باز جواب نداد.
رفتم جلو به شونش زدم.
-کیارش؟
بازم جواب نداد.
با نگرانی از رو میز بلندش کردم.
چهرشو که دیدم یک لحظه وحشت کردم.
-کیارش؟پاشو،کیارش؟
چشماشو باز کرد.
حسابی عرق کرده بود.
دستمو گذاشتم رو پیشونیش.
اوه تب کرده.
*
دکتر-یک سرم بهش زدمـ تموم شد میتونه بره، داروهاشم به موقع استفاده کنه.
تشکری کردم.
رفتم کنار تختش.
-آخ کیارش از آخر هم کار دست خودت دادی.
***
(آوا)
جواب کنکور اومد.
همون روز هم رها گچ پاشو باز کرد.
قبول نشدم.
همه برام ناراحت بودن.
خودمم حس خاصی نداشتم، چون یقین داشتم قبول نمیشم.
ستایش هم رشته پرستاری قبول شد.
بابا هم بهم گفت اگه میخونی برای سال بعد، دوباره ازمون بده، اگه هم میخوای دانشگاه ازاد ثبت نام کن.
که با گزینه ی دوم موافقت کردم.
از کسی هم نظر نخواستم، چون که اصلا نمیتونستم تصور کنم یک سال دیگه بشینم و هیچی نخونم.
پس رشته ی معماری رو تو دانشگاه ازاد ثبت نام کردم.
همیشه دوست داشتم معمار موفقی بشم.
romangram.com | @romangram_com