#سرنوشت_تلخ_پارت_144

تونستم حداقل به یک نفر رازدلم‌و بگم.

نمیدونستم کار درستی بود یانه.

دستمالی که سیاوش بهم داده بود رو کشیدم زیر چشم هام، حتما ارایشم بهم ریخته بود.

دستمال‌و گذاشتم جای بینیم که بوی عطر سیاوش مشامم‌و پر کرد.

چه خوشبو بود.



یکم خودم‌و مرتب کردم، رفتم تو.

همون لحظه رها پرید جلوم.

رها-اوا تو کجا بودی، دنبالت می گشتم؟

-رفته بودم دستشویی.

رها-اها خیلی خب، بیا شام داره سرو میشه،،برو برای خودت بردار.

به خاطر بی حالیم اشتها نداشتم، اگه هم چیزی نمی خوردم ممکن بود ستایش ناراحت بشه.

به طرف میزی رفتم که پیش غذابود. برای خودم یکم سالاد کشیدم تو بشقاب.

به طرف نقطه ای از سالن رفتم که تنها باشم.



(سیاوش)

اعصابم داره خورد میشه، هرچی زنگ میزنم به کیارش گوشیش‌و بر نمی داره.

همه هم هی میپرسن کیارش کو، مجبورم بگم کاری براش پیش اومده.

به سمت سالن رفتم.

چشم چرخوندم که اوا رو دیدم، یک گوشه نشسته بود و سالاد می خورد.

به طرف میز رفتم.

یکم از غذاها تو بشقاب ریختم و به طرفش رفتم.

بشقاب و گرفتم جلو صورتش.

سرش‌و با تعجب اورد بالا.

-به خدا بگی نمیخورم، هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.

داشت با دهن باز نگاهم می کرد.

-با ابغوره گرفتن چیزی حل نمیشه.

به بشقاب اشاره کردم بگیره.

بدون هیچ حرفی بشقاب رو ازم گرفت.

***

دیگه اخرای مهمونی بود همه داشتن می رفتن.

دیگه تقریبا خونه خالی شده بود.

اوا اینا هم زودتر رفتن.



مامان و بابا اومدن خونه.

ستایش داشت همه چی رو برای مامان تعریف می کرد.

بابا اومد کنارم گفت:

-پسرم کیارش کجاست؟

-یک کاری براش پیش اومد، مجبور شد بره.

بابا-این وقت ‌شب چه کاری؟

-نمیدونم.

مامان هم همین سوال رو پرسید و همون رو جواب دادم.

همشون رفتن تو اتاقاشون تا بخوابن.

کلافه شده بودم، هرچی شمارش‌و می گرفتم، می گفت مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

به ساعت نگاه کردم، ساعت دو نصفه شب بود.

یک دفعه گوشیم زنگ خورد که سریع بردا‌شتمش، کیا بود.


romangram.com | @romangram_com