#سرنوشت_تلخ_پارت_115

سعی کردم بهش محل نزارم.

سامان-آوا جان من از طرف طناز، ازت عذر خواهی میکنم، کلا اون اخلاقش همینطوریه تو ببخش.

سرم‌و تکون دادم و چیزی نگفتم.

سامان-چند سالته؟

هوف حوصله نداشتم این هی حرف می زد.

-هیجده.

سامان-اها، امسال کنکور داری حتما، اره؟

-اهوم.

سامان-به نظر میاد درس خون باشی.

-تقریبا.

سامان-چیزه، آوا میدونی از وقتی اومدی چشمم‌و گرفتی، ازت خوشم اومده.

از این وقاحتش تعجب کردم.

سامان-میشه بیشتر باهام آشنا بشیم؟

یکدفعه صدای سیاوش اومد که قاطع گفت:

-نه.



(سیاوش)

عجب پسره پروییه.

سامان-سیاوش ببخشید ولی به تو ربطی داره؟نظر آوا جان مهمه.

-نظر آوا نه هست.

سامان برگشت روبه آوا گفت:

-عزیز نظر خودت چیه، میتونی با هم دوست بشیم؟

با عصبانیت به آوا نگاه کردم که با من من گفت:

-چی..چیز ین..ینی ن..نه.

سامان-چرا عزیزم؟

یقش‌و گرفتم و بلندش کردم، کبوندمش به دیوار.

-چیه هی عزیزم عزیزم، آوا جان راه انداختی؟وقتی میگه نه یعنی نه، پس برو رد کارت.

سامان با عصبانت تو چشم هام نگاه کرد، بعد دستام‌و از رو یقش پس زد و رفت.



برگشتم و رو یک پام نشستم کنار آوا، گفتم:

-حتما حرکتی انجام دادی که به خودش اجازه داد باهات اینطوری حرف بزنه.

تو چشم هام نگاه کرد و گفت:

-نه.

-اصلا چرا جوابش‌و دادی؟

آوا-ای بابا ول کن جان مادرت، من حالم خوب نیست تو هم گیر دادی، اصلا دوست داشتم باهاش دوست بشم تو چرا دخالت میکنی؟

یکدفعه خشم وجودم‌و فرا گرفت بلند داد زدم:

-تو غلط میکنی.

از جا پرید و ترسید.

اشک تو چشم هاش جمع شد.

محکم دستم و کردم تو موهام.

آوا-به..به چه جرأتی سرم داد میزنی؟اصلا چیکارمی تو؟داداشمی؟بابامی؟شوهرمی؟نامزدمی؟عشقمی؟چیکارمی؟

-تو فکر کن همه کارتم.

تعجب تو چشم هاش موج می زد، از جام پاشدم و به سمت خونه حرکت کردم.

نمیدونم چرا همچین حرفی زدم.

(آوا)

با تعجب به رفتنش نگاه کردم.


romangram.com | @romangram_com