#سرنوشت_تلخ_پارت_113

خودشون رو معرفی کردن.

اخرین دختر معلوم بود از این خود شیفته هاست.

همچین آرایش کرده بود که انگار عروسی ننشه، اسمش طناز بود.

داشتیم حرف می زدیم که پسرا رفتن کباب به سیخ بکشن.

(رها)

حرصم گرفته بود از آرمان، من با شال معذبم خب.

بهم میگه شالت‌و در نیار.



داشتیم با بچه ها حرف می زدیم که به گوشیم پیامک اومد.

برداشتمش.

از آرمان بود:

-بیا ته باغ کارت دارم.

دوست نداشتم برم، ازش دلخور بودم، اما بد بود نمی رفتم.

به بچه ها گفتم من الان میام.

از جام پاشدم و رفتم بیرون.

ته باغ زیاد دید نداشت.

به اطراف نگاه کردم که دیدم آرمان تکیه داده به درخت و تو فکره، رفتم جلوتر و یک سرفه کردم.

آرمان سرش‌و برگردوند طرفم.

-اومدی؟

-اهوم.

آرمان-از دستم ناراحتی.

-نه.

آرمان-چرا، میدونم از دستم ناراحتی.

-نه نیستم.

آرمان-به من نگاه کن رها.

سرم‌و بر گردوندم که دوباره گفت:

-رها تو چشم هام نگاه کن.

به ناچار تو چشم هاش نگاه کردم.

آرمان-عزیز من،من فقط نگرانت شدم حق نداشتم با اون رانندگیت از دستت عصبانی بشم؟

-نه حق نداشتی سرم داد بزنی.

آرمان خندید و دستش‌و گذا‌شت رو گونم.

آرمان-ای جونم، به خانوم کوچولوم بر خورده؟

-سرم‌و انداختم پایین که سرم‌و با انگشتش اورد بالا و لپمو بوسید و گفت:

-باشه ببخشید حالا خانومی، بینمو کشید که با درد گفتم:

-عه آرمان.

خندید:

-آشتی؟

چیزی نگفتم که دستش‌و گذاشت رو پهلوم و من و به خودش نزدیک کرد، بینیش‌و مالوند به بینیم دوباره گفت:

-آشتی؟

خندیدم و سرم‌و تکون دادم.

**

(آوا)

با دخترا از خونه اومدیم بیرون و رفتیم کنار پسرا.

از این در تعجب بودم که ستایش با داشتن دوتا برادر، بازم اینطوری راحت میگرده.

متوجه نگاه یکی از پسرا روی خودم شده بودم، اما محل نزاشتم و خودم‌و سرگرم با دختر ها نشون دادم.




romangram.com | @romangram_com