#سرنوشت_تلخ_پارت_109
-اگه رها و آوا تو موقعیت مناسبی نباشن چی؟
خب چشم هامو می بندم.
درو یواش باز کردم، یک چشممو بستم.
اینطوری که نمیشد.
یک نگاه کوچولو کردم دیدم اوضاع در امانه.
ستایش رو گذاشتم سر جاش، موهاشو از رو صورتش زدم کنار و پتو رو کشیدم روش.
به بغلش نگاه کردم، رها تا گردن رفته بود زیر پتو.
مگه هوا سرده؟
از جام پاشدم که چشمم خورد به آوا.
طاق باز خوابیده بود و پتوش رفته بود کنار.
رفتم جای تخت.
میدونم کار درستی نبود، اما اروم نشستم رو تخت.
چرا دخترا موقع خواب، موهاشون پریشون میشه؟
موهای آوا رو هم آروم از رو صورتش زدم کنار.
از جام پاشدم و پتو رو کشیدم روش.
یواش از اتاق زدم بیرون.
رفتم تو اتاقمون که دیدم آرمان و کیا دارن حرف میزنن.
کیا-خوبی؟
سرمو تکون دادم.
آرمان-شد همون میرغضب خودمون، میگم کیارش صبح این بود خدایی؟
کیارش-نمیدونم والا.
-لطفا انقدر چرت و پرت نگین.
کیا-خیلی رو داری ها، با دادت ما رو از خواب پروندی، طلب کار هم هستی دادا؟ خب چی شده بود حالا.
-هیچی یک دیوونه،دیشب من و با دوست دخترش اشتباه گرفته بود.
دوتاشون پرسیدن:
-وات؟
-فکر کنم دیشب هوایی شده بودی، همچین چسبیده بودی به من که گفتم قبلا باهام……
آرمان پقی زد زیر خنده.
کیارش خودشم فهمید چی میگم خندید.
آرمان-آی نمیری.
بعد که خندشون بند اومد، پاشدیم جمع و جور کردیم که دیدیم از بیرون صدا میاد.
اینطور که معلون بود از خواب بیدار شده بودن.
کیارش-میگم شماها وسایلتون رو جمع کردین؟
سرمو تکون دادم.
آرمان-اره.
کیارش-خب بریم پایین صبحانه بخوریم که باید راه بیفتیم.
(رها)
چمدون هارو گذاشتیم تو ماشین.
مامان-چیزی جا نزاشتین که؟
-نه.
همه سوار ماشین ها شدیم.
خیلی خوابم میومد.
یکم چرت زدم که از خواب پاشدم، ظهر بود و یک جا نگه داشتیم تا ناهار بخوریم.
وقتی ناهارمون رو خوردیم، دوباره به سمت ماشین ها رفتیم و من باز خوابم برد.
romangram.com | @romangram_com