#سرنوشت_تلخ_پارت_108

قطعا نیست، برای اینکه کیا دهنش‌و ببنده اینطوری گفتم.

یکدفعه یک سوالی اومد تو ذهنم!

آوا عاشق کیه؟

طرف دوست پسرشه یا تو فامیله؟

یعنی دوست پسر داره؟

سعی کردم دیگه به چیزی فکر نکنم، بعد تقریبا یک ربع خوابم برد.



دیدم یک چیزی روم سنگینی میکنه.

چشمام‌و از هم باز کردم.

دیدم یک چیز گنده تو حلقمه.

با تعجب و چشم های ریز شده داشتم نگاه می کردم.

بعد اینکه یکم ویندوزم اومد بالا، فهمیدم کیارشه.

این چرا اینجوری کرده؟

پاش‌و انداخته بود دور کمرم، دستشم حلقه کرده بود دور تنم، سرشم یک جورایی گذاشته بود رو شونم.

فکر کنم دیشب خواب نما ‌شده و من و با زن آیندش اشتباه گرفته،شایدم دوست دخترش.

هر کاری کردم از خودم جداش کنم نشد.

مثل تن لش افتاده بود.

دیگه نفسم داشت بند میومد که یه داد زدم.

آرمان و کیارش از خواب پریدن.

آرمان-چی شده؟دزد اومده؟خونه آتیش گرفته؟حال رها چطوره؟خوبه؟در چه حاله.

با تعجب به آرمان نگاه کردم که همون لحظه کیا هم شروع کرد به زر زدن.

کیا-سیاوش چی شده؟چرا داد زدی؟تو بودی، یا کس دیگه بود؟جن بود؟ارواج بود؟یا تو صدای نکردت‌و انداختی رو هوا؟خوبی؟خوابت نمیاد؟چرا نمیخوابی.

یکدفعه غیر ارادی زدم زیر خنده.

داشتم قهقهه می زدم.

خدا عالمه دیشب تو خواب، تو فکر چی بودن که پاشدن دارن چرت و پرت میگن.

کیارش با ابروهای بالا پریده و آرمان با چشم های قلمبیده داشتن نگاه می کردن.

کیارش-آرمان، الان چیزی رو که من دارم میبینم و توهم میبینی.

آرمان-اره منم دارم میبینم.

همینطور که می خندیدم، پاشدم از اتاق زدم بیرون و رفتم تو دستشویی.

صورتم‌و آب زدم.

در و باز کردم که یک دفعه یک چیزی خورد بهم.

سرم‌و اوردم پایین دیدم ستایشه.

-ستایش چت شده؟

ستایش همینطور که چشم هاش بسته بود و موهاش باز و پریشون بود گفت:

-نمیدونم.

سرش‌و گذاشت رو سینم و دستاش‌و حلقه کرد دور کمرم.

این چش شده بود؟

با نگرانی گفتم:

-ستایش مطمئنی خوبی؟

-نه،اره،نمیدونم.

فکر کنم داشت هذیون می گفت واگرنه کله صبح چرا پاشده اومده بیرون؟با این سر و وضع؟

بغلش کردم.

معلوم بود خوابیده.

حالا چیکارش کنم؟

ببرمش تو اتاقش؟

رفتم سمت اتاقشون که گفتم:


romangram.com | @romangram_com