#سرنوشت_تلخ_پارت_101

برگشتم ببینم چرا آوا جیغ نمیزنه که دیدم خوابش برده.

نگاهش کردم، چون برق ها خاموش بود، نور تلویزیون افتاده بود رو صورتش.

کسی حواسش نبود، سرم‌و گذاشتم رو شونش.

نمیدونم چرا یکدفعه دلم خواست، سر‌م‌و رو شونه ی این خانوم کوچولو بزارم.

آوا هم فکر کنم من و با بالشتش اشتباه گرفته بود، پاهاش‌و جمع کرد تو شکمش، محکم بازوم‌و گرفت تو بغلش‌و و خودش‌و تکیه داد بهم.

نیم چه لبخندی رو لبام اومد.



آخرای فیلم بود که ناخداگاه بازوم‌و تکون دادم که آوا از جا پرید.

به خاطر وضعیتی که داشت، یک دفعه جیغ بنفشی کشید که همون موقع به خاطر فیلم، رها و ستایش هم رفتن رو دور جیغ.



خداروشکر فیلم زود تموم شد واگرنه با اینا سرسام می گرفتم.



فیلم که تموم شد بابا ایناهم اومدن و همه خسته بودن، رفتیم تو اتاق ها تا بخوابیم.



(آوا)

ای بابا، امشب هم از اون شبایی هست که باز خوابم نمیبره.

از جام پاشدم، اروم در و باز کردم و به طرف آشپز خونه رفتم.

چون چراغ ها خاموش بود، قدم هام رو یواش بر می داشتم.

خیلی تشنم شده بود.

وارد آشپز خونه شدم، یک سایه سیاه دیدم.

رنگم پرید، تا خواستم جیغ بزنم همون سایه سیاه اومدم جلو دهنم‌و گرفت و جیغم‌و تو دست هاش خفه کرد.

چراغ ها روشن شد، سرم‌و برگردوندم که دیدم سیاوشه.

نفس عمیق کشیدم، یکدفعه بهش توپیدم:

-چرا مثل جن و ارواح میای؟نمیگی یکی بیاد تو آشپز خونه زهرترک بشه؟

سیاوش اخمی کرد و چیزی نگفت. خواست از آشپزخونه بره بیرون که سریع صداش زدم:

-اقا سیاوش.

(اوهه نه به این که سیا صداش میکنم، نه به حالا که میگم اقا سیاوش)

یک سرفه کردم و گفتم:

-یک تشکر وعذرخواهی به شما بدهکارم، تشکر بابت دیروز تونل وحشت، عذزخواهی بابت بستنی.

برگشت یک ابروش‌و انداخت رو هوا.

سیاوش-مطمئنی چیزی از قلم ننداختی؟

یکمی فکرکردم و گفتم:

-نه چطور؟

سیاوش-بابت اینکه جلو فیلم خوابت برد، تا اخرش بازو من‌و گرفتی بغلت.

سرم‌و انداختم پایین.

احساس کردم گونه هام سرخ شد.

خاک برسرت آوا چطور نفهمیدی؟

-اخه…من…یعنی، چیزه..نفهمیدم..بعدش…من…

سیاوش اومد جلو.

انگشت اشارش‌و گذاشت زیر چونم‌و سرم‌و اورد بالا.

نمیدونم چرا ازش خجالت کشیدم.

ناخداگاه تو چشم هاش خیره شدم.

سیاوش-خجالت میکشی خوشگل میشی.

قلبم ریخت.

گونه هام بیشتر قرمز شد.

بدنم یخ کرد.


romangram.com | @romangram_com