#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_164
_بیخیال حالا،...اگه میخوای کمکت کنم باید بدونم میخوای چیکار کنی
رفتم نشستم رو لبه ی تختش و گفتم:منو اشکان شرط بستیم که اگه من بتونم تورو از خواب بیدار کنم اشی بزاره من سوارش بشم
_یهووو بگو خرم بشه دیگه
_حالا هرچی؟؟!
_خوووب تو که منو بیدار کردی....پس چرا اینجایی برو خر سواریتو بکن دیگه
_میدونم ولی عمرا بزاره سوارش بشم
زد زیر خنده و گفت:پس میخوای ی کاری کنم که سوار اشکان بشی؟!!
_اوهوم
_من از این بچه بازیا خوشم نمیاد خانوم کوچولو...
_خیلی بد جنسی
_نظر لطفته
_اصلا تقصیر منه که اومدم سراغ تووو..ایشش....
بعدم از رو تخت بلند شدم و در حالی که به سمت در میرفتم زیر لب جوری که نشنوه گفتم: قزمیت،زشت،بداخلاق،نچسب،مث کوه یخ میمونه...اه اه اه
اومدم درو باز کنم که صداش متوقفم کرد:من شنیدم چی گفتی
برگشتم تو چشماش ذل زدم و گفتم:بهتر...
بعدم درو باز کردم و بدو رفتم پایین
رفتم پایین...همه دور هم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن...مثل این بچه های تخص دستمو زدم به کمرم و گفتم:خررر من کوش؟؟!
_مهرداد: عع اشکان واسه چی اومدی تو ویلا؟!!!بابا کی اینو اورده تو ؟؟!!!عاخه کسی خر رو میاره تو ویلا؟!!
اشکان که با حالت گیج نگاهش بین منو و مهرداد در دوران بود گفت:نمیخوای من...
بشکنی زدم و گفتم:اتفاقا دقیقا همین قصد رو دارم
رفت پشت شایان و گفت:نکن جون مادرت من غلط کردم...این همیشه مثل خرس میخوابید..کنار گوشش جنگ جهانی سوم هم را میاوفتاد بیدار نمیشد....نمیدونم امروز چه مرگش شد که بیدار شد میخواست آبرو منو ببره
زدیم زیر خنده...بین خنده هام گفتم:این حرفا دیگه فایده نداره اشی خان دولا شو ببینم
_اشکان:جان عزیزت بیخیال
_شایان:بابا خم شو بشینه ی نیم دور بچرخونش بعد پاشو نمیمیری که
romangram.com | @romangraam