#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_156
_ارمان: خوابم نمیبره
_باربد: دلیلش؟؟؟
خیلی بی مقدمه چیزی گفت که باعث شد من سیخ بشینم سرجام: باربد من...ینی فک کنم...فک کنم من عاشق شدم
_چی؟؟!!
_چرا تعجب کردی؟؟!مگه چیه؟؟! گفتم فک کنم عاشق شدم
_فک کنی عاشق شدی؟!
_فکر که ن...ینی مطمینم
_انوقت قصد بدبخت کردن کدوم بدبختی رو داری؟!؟
_پریناز
_چی؟؟!!!!
_ایی زهر مار...اینقدر چی چی نکن تا زر بزنم دیگه
_بنال ببینم چی شده
_من از همون روز اول ی حس خاصی به پریناز داشتم اما نمیدونستم چیه...ولی اونروزی که تو ساحل او پسرا مزاحمشون شدن...باربد باور کن هر ضربه ای که بهشون میزدم از روی احساسم بود...از روی همون حس مالکیتی که محسن میگفت وقتی عاشق بشی چه معشوقت بدونه چه ندونه...چه اونم بخوادت و چه نخوادت بهش داری....باربد اونشب که سردش بود حس میکردم تمام وجودم داره میلرزه...حس میکردم قلبم یخ بسته...ولی وقتی سویی شرتمو بهش دادم و اون پوشید...تمام بدنم گر گرفت...داغ شدم...جالبه ها نه؟؟! سویی شرت که تنم بود سردم بود ولی وقتی اون پوشیدش گرم شدم....امروز وقتی رفتم صداشون کنم بیان پایین...واای باربد نمیدونی چقدر باحال شده بود...شبیه این دختر بچه کوچولوها شده بود...دلم میخواست همون لحظه...
پریدم وسط حرفش: نه خیر...توام از دست رفتی
_ کوووفت بی احساس
_اخه دختر جماعت ارزش اینو داره که آدم احساس خرجش کنه؟!!
_برو گمشو بابا.....بیشعور خر....خیلی یابویی...
سرمو تکون دادم: باشه بابا مجنون رم نکن حالا
_واااای من چقدر دوس دارم این زن تورو ببینم
_احتمالا این آرزو رو به گور میبری
_ها؟؟!!!!
_کی گفته من میخوام زن بگیرم که تو بخوای ببینیش؟!!
_خجالت بکش باااو سن بابابزرگ منو داری...26 سالته...سنت بیشتر بشه اونوقت چیزی از عشق حالیت نمیشه هااا....البته تو همین الانشم حالیت نیس
پوووفی کشیدم و گفتم: داش آرمان بیخیال من شووو سر جدت
romangram.com | @romangraam