#رقاص_های_شیطون_پارت_145
من و شروينم بعد از فروختن خونه برگشتيم
*******
بازم اشكامو پاك كردم و نفس عميقي كشيدم
ارغوان بالا و پايين ميپريد ..... برگشت سمتمو گفت:واي مامان خيلي قشنگ بود مخصوصا اخرش نگفته بودي كلك شما هم اره
خنديدم و گفتم:دختره ي گيس بريده حرف نزن بدو برو لباساتو عوض كن الان بابات مياد
لبخندي زد و گونمو بوسيد ... دويد سمت اتاقش
لبخندي زدم واقعا چقدر زود گذشت الان ديگه 38سالمه و خوشبخت ترين زن دنيام
دستي كسي دور گردنم حلقه شد برگشتم .... شروين بود
لبخندي بهش زدم و گفتم:تو كي اومدي من نفهميدم؟
گونمو بوسيد و گفت:همين الان داشتي داستان زندگيمونو برا ارغوان ميگفتي كلك
خنديدم و گفتم:اره داشتم ميگفتم ..... البته بدون س*ا*ن*س*و*ر
قهقه اي زد و گفت:مگه چي داشت توش
خواستم جواب بدم كه ارغوان عينهو هلوي نشسته پريد جلومونو گفت:اي واي بابايي اومدي
شروين ازم جدا شد و رفت سمت ارغوانو گفت:آره بابايي اومدم خوبي تو عزيزم؟
ارغوان گونه ي شروينو بوسيد و گفت:آره خيلي خوبم
romangram.com | @romangram_com