#موژان_من_پارت_96
- يواش برو سياوش جان هنوز نه به داره نه به باره .
آقاي صبوري لبخندي به روي من زد و گفت :
- بالا بري پايين بياي مُوژان عروس خودمه .
همه خنديدن . نگاهم به صورت رادمهر افتاد كه بدون تغيير دادن حالت صورتش نگاهم ميكرد . انگار دستش و به زور گرفته بودن و اينجا نشونده بودنش ! هر كي قيافش و ميديد فكر ميكرد من رفتم خواستگاريش و به پاش افتادم كه بياد باهام ازدواج كنه ! قيافه ي مغرورش حرصم و در مياورد . دوست داشتم ناخود آگاه اين چهره ي خونسردش و عصباني كنم . از اين فكر لبخندي به روي لبم اومد . رادمهر با ديدن لبخندم نيشخندي زد و صورتش و به طرف بابا كه داشت حرف ميزد برگردوند . اين كارش اخمام و در هم كرد :
- سياوش جان من و تو كه هيچ كاره ايم . امشب اين دو تا جوونن كه بايد با هم حرف بزنن و به يه نتيجه ي درست برسن .
خانوم صبوري گفت :
- اين همه مدت هم و ميشناسيم . 3 سال كم چيزيه ؟ ديگه با هم آشنا كه هستن فقط ميمونه حرفاي نهايي و با هم بزنن و سنگاشون و وا بكنن .
آقاي صبوري گفت :
- مهران جان اگه اجازه بدي جوونا يكم با هم حرف بزنن ؟ نظرت چيه ؟ ما پيرا هم ميشينيم اينجا با هم گپ ميزنيم .
بابا خنديد و گفت :
- مُوژان جان برين تو اتاقت بشينين حرفاتون و بزنين .
romangram.com | @romangram_com