#موژان_من_پارت_95
- البته تصميمت بايد عاقلانه و با دليل و برهان باشه .
از جام بلند شدم و شب بخير گفتم . فكر احسان كم بود حالا رادمهر و كجاي دلم ميذاشتم ؟ اصلا احسان ميدونست كه دوستش ازم خواستگاري كرده ؟ عكس العملش چي بوده ؟ از فكر اينكه احسان وقتي بفهمه يكم غيرتي ميشه انگار قند تو دلم آب ميكردن . فكرم به سمت رادمهر كشيده شد . واقعا از من خوشش اومده بود يا خود سيما جون تصميم گرفته بود از من خواستگاري كنه ؟! رادمهر پسري نبود كه بذاره كسي براش تصميم بگيره . پس يعني تصميم خودش بوده ؟ آخه مگه اون چقدر من و ميشناسه يا چقدر باهام حرف زده ؟ واي خدا دارم ديوونه ميشم ديگه .
از خواستگاري كردن رادمهر ناراحت نبودم . بالاخره اين يه فرصت بود كه عشق احسان و نسبت به خودم بسنجم . به تنها كسي كه اين وسط فكر نميكردم رادمهر بود.
صبح وقتي مامان دوباره نظرم و در مورد خواستگاري اومدن خانواده ي صبوري پرسيد خيلي خونسرد گفتم نظري ندارم . تعجب كرده بود كه چطوري از شب تا صبح انقدر يهو نظرم عوض شده و ديگه جبهه گيري نميكنم !
ولي به هر حال با سيما جون تماس گرفت و قرار خواستگاري رو براي آخر هفته گذاشت
****
به هر جون كندني بود آخر هفته رسيد . كت و شلوار اسپرتي به رنگ سفيد تنم كردم و موهام و بالاي سرم بستم . يه كمي هم آرايش كردم . بالاخره ساعت 6 بود كه سر و كلشون پيدا شد . خوشحال بودم كه حداقل غريبه نبودن . باهاشون احساس راحتي ميكردم . سلام و احوالپرسي و تعارفات معمول رد و بدل شد و همگي نشستن . از قبل به مامان گفته بودم كه چايي نميارم . مامان كمي اعتراض كرد ولي بعد ناچارا پذيرفت . كنار سيما جون روي مبل نشستم . نگاهم به رادمهر افتاد . هميشه فكر ميكردم عروس و داماد قراره شب خواستگاري خجالت بكشن يا هول و دستپاچه باشن ولي اين در مورد من و رادمهر صدق نميكرد . خيلي راحت روي مبل لم داده بود و به حرفها گوش ميداد گه گاه اظهار نظري هم ميكرد . انگار به يه مهموني ساده دعوت شده باشه ! كت و شلوار مشكي خوش دوختي پوشيده بود كه كاملا برازنده ي اندامش بود . لجم ميگرفت زيادي بي عيب و نقص بود ! البته از نظر مامان و بابام . وگرنه از نظر من سر تا پا عيب بود . مثلا همين اخلاق هميشه خونسرد و بي تفاوتش .
يه لحظه به خودم اومدم كه متوجه شدم چند دقيقه اي ميشه بدون اينكه حتي پلك بزنم به صورت رادمهر خيره شده بودم . نگاه متعجب و خيرش و روي خودم حس كردم . خودم و به اون راه زدم و خيلي سريع روم و ازش گرفتم و با سيما جون مشغول صحبت شدم .
آقاي صبوري بالاخره بحث و به مسير اصليش كشيد و با لبخند گفت :
- مهران خان ديدي گفتم بالاخره ميام دخترت و ميبرم .
بابا هم با خنده گفت :
romangram.com | @romangram_com