#موژان_من_پارت_149
- هر چي خواستي زنگ بزن بهم .
- باشه ممنون .
از كنار تخت بلند شد و گفت :
- پس من رفتم . خداحافظ .
- خداحافظ .
از اتاق بيرون رفت . صداي خداحافظي كردنش با مامان و از بيرون شنيدم و بعد صداي بسته شدن در حياط . جالب بود . اصلا كنارش احساس ناراحتي نميكردم .
كشون كشون از تختم اومدم پايين و لباسام و عوض كردم . مامان با داروهام اومد توي اتاقم . همينطور كه داروهام و بهم ميداد با لبخند بهم نگاه ميكرد . نميدونستم معني لبخندش چيه شايد به رابطه ي من و رادمهر اميدوار شده بود .
شايد دوري از احسان و كنار رادمهر بودن باعث شده بود كمتر به احسان فكر كنم . بعد از اينكه مامان از اتاق رفت بيرون روي تخت دراز كشيدم و راحت خوابيدم .
با صداهاي مامان از خواب بيدار شدم . سيني غذا تو دستش بود آروم از جام بلند شدم و تكيه دادم به بالشام مامان گفت :
- بيا برات سوپ پختم يكم بخور بعد دوباره اگه خواستي بخواب .
- كسي زنگ نزد با من كار داشته باشه ؟
مامان متعجب به سمتم برگشت و گفت :
romangram.com | @romangram_com