#موژان_من_پارت_141
نميتونستم تو چشماش نگاه كنم واسه ي همين تند و دستپاچه گفتم :
- نه نه من خودم ميرم .
- نزديكاي خونم مُوژان صبر كن الانا ميرسم ديگه . فعلا .
با اين حرف نذاشت من چيزي بگم و گوشي رو قطع كرد . حالا ميخواستي چيكار كني مُوژان خانوم ؟ اصلا يكي نيست بگه واسه چي اختيار خواب و بيداريت و نداري كه حالا بخواي توي همچين مخمصه اي بيفتي ؟ بيا حالا آبروي خودت و بردي !
افكارم و پس زدم . دلم مالش ميرفت از گرسنگي به سمت آشپزخونه رفتم . در يخچال و باز كردم ظرف پنير و در آوردم و دنبال جا نوني گشتم . بالاخره پيداش كردم و لقمه هاي نون و پنير واسه خودم گرفتم و خوردم . چه بي تعارف شده بودم انگار خونه خودمه . خوب حقيقتشم اين بود كه خونه ي خودم بود ! وقتي سير شدم همه چي رو سر جاي خودش گذاشتم . نگاهي به ساعت كردم 10:45 بود . خوبه بهش گفتم خودم ميرما . روي راحتي ولو شدم و ريموت تلويزيون و به دست گرفتم . سرم سنگين بود مثل آدمايي كه تب داشته باشن . گلومم خشك بود و ميسوخت . فكر كنم با ديوونه بازي ديشبم سرما رو خوردم ! با بي حوصلگي كانالارو عوض ميكردم و چند دقيقه يه بار نگاهي به ساعتم ميكردم . بالاخره ساعت 11 بود كه صداي چرخش كليد و توي در شنيدم . مثل آدمايي كه جرمي رو مرتكب شدن يهو با صداي كليد از جام پريدم . رادمهر اومد تو نگاهي به من كرد و گفت :
- سلام . حاضري ؟
سرم و پايين انداختم . هنوز ازش خجالت ميكشيدم هم به خاطر ديوونه بازيم هم به خاطر لباسام ! گفتم :
- سلام . آره ديگه بايد برم .
نزديكم شد . همينجوري كه نزديك تر ميومد من عقب تر ميرفتم . واي اين چش شده . يهو خوردم به ميز و نزديك بود بيفتم كه نگهم داشت و اخم ظريفي رو پيشونيش نشوند و گفت :
- چرا اينجوري ميكني ؟
بعد دستش و روي پيشونيم گذاشت . خاك بر سر منحرفت مُوژان فقط ميخواست ببينه تب داري يا نه .
يكم دستش و نگه داشت و بعد ازم فاصله گرفت گفت :
romangram.com | @romangram_com