#موژان_من_پارت_109
سوگند كه معلوم بود هنوز دليل قبول كردن من و باور نكرده گفت :
-غلط نكنم يه ريگي به كفشته تو به اين راحتيا دم به تله نميدي . راستش و بگو .
سعي كردم خودم و دلخور نشون بدم گفتم :
- به جاي اينكه بهم تبريك بگي داري مزخرف ميگي ؟
و سوگند پشيمون از حرفش بهم تبريك گفت . بالاخره سر وقت سيما جون تماس گرفت و جواب مثبت من و از مامان گرفت . دلم براي سيما جون ميسوخت واقعا زن خوبيه . بعد از حرف زدن با مامان ، سيما جون كمي با من حرف زد و تبريك گفت . قرار شد براي بقيه ي حرفها 2 روز ديگه به خونمون بيان .
بالاخره اون دو روز هم گذشت . لباس مناسبي رو انتخاب كردم و به انتظار خانواده ي صبوري نشستم . مامان سر از پا نميشناخت . وقتي نگاهي به چهره ي خوشحال مامان و بابام مينداختم براي 1 لحظه از كاري كه ميخواستم بكنم پشيمون ميشدم ولي بعد چهره ي پر حسادت احسان كه جلوي چشمم ميومد عزمم بيشتر جزم ميشد .
با ورود مهمونا توي صورت هر كدومشون دقيق شدم . سيما جون و آقاي صبوري خوشحال بودن . نگاهم به چهره ي رادمهر افتاد بيشتر متعجب بود . نميدونستم چه ريگي تو كفش اونه كه امشب بي دردسر اومده و اينجا نشسته !
حرفا بيشتر حول مهريه و عروسي و عقد و جشن ميچرخيد . ديگه زماني به من و رادمهر ندادن كه با هم حرف بزنيم . البته ما هم اصراري نداشتيم . حداقل اينجوري براي من بهتر بود . ميترسيدم حرفي بينمون رد و بدل شه و من توي تصميمي كه گرفته بودم سست بشم . تمام مدتي كه نشسته بوديم رادمهر حتي نيم نگاهي به من نينداخت . انگار جفتمون فقط جسمامون اونجا حضور داشت هر كس توي فكر خودش بود .
بالاخره مهريه ام 200 تا سكه شد و قرار بر اين شد كه براي راحتي من و رادمهر و خريد لوازم مورد نيازمون آخر هفته بريم محضر و عقد كنيم . فكر اينجاش و نكرده بودم ! ولي خودم و نباختم . فوقش طلاق ميگرفتم ! خيلي همه چي رو راحت و سرسري گرفته بودم .
سر ميز شام سيما جون عمدا كاري كرد كه من و رادمهر كنار هم بشينيم . خيلي معذب بودم . ولي رادمهر بازم بيخيال بود . رادمهر ديس برنج و برداشت و به سمتم گرفت از اين كارش تعجب كردم . پس اينم ميتونست يكم مهربون تر باشه ؟ يه كمي برنج توي بشقابم ريختم و تشكر كردم . براي خودشم برنج كشيد و ديس مرغ و بلند كرد و به سمتم گرفت . چه يهو جنتلمن شد ! ديس مرغ و رد كردم و گفتم :
- ممنون خودتون بكشين من ميخوام خورشت بخورم .
romangram.com | @romangram_com