#موژان_من_پارت_108


- احسان بسه خسته شدم انقدر براي همه توضيح دادم .

- هميشه فكر ميكردم خيلي عاقلي اين خل بازيا چيه از خودت در مياري مُوژان ؟ زندگيت بچه بازيه ؟ اين كارارو ول كن و مثل يه بچه ي خوب برو سر خونه و زندگيت .

دلم بيشتر از قبل گرفت . ديگه بهم ثابت شده بود كه احسان علاقه اي بهم نداره و اين همه مدت گول نگاه مهربونش و خوردم . يعني اون با همه مهربون بود ولي من ميخواستم از اين مهربوني چيزي كه ميخوام و برداشت كنم . لحنم از حالت خونسردي در اومد عصباني شدم و گفتم :

- بايد براي توام تكرار كنم كه زندگي خودمه ؟ برو به عشق و حالت برس اصلا واسه چي به من زنگ زدي ؟ جز اينكه قلبم و بشكني ديگه چه فايده اي داره زنگ زدنت ؟

نذاشتم حرف ديگه اي بزنه گوشي رو قطع كردم . نميدنم چرا اين حرفارو بهش زدم . حالا كه احساس احسان و فهميده بودم دوست نداشتم اون از احساساتم بويي ببره . ولي ازدواج با رادمهر برام سخت بود . من كس ديگه اي رو دوست داشتم و روحم براش پر ميكشيد اونوقت چجوري با جسمم زن مردي بشم كه علاقه اي بهش ندارم ؟ اين خيانت به رادمهره .


فصل پانزدهم


انقدر توي افكار شيطاني و نقشه هاي خودم غرق بودم كه نفهميدم چجوري 1 هفته گذشت . روزي كه سوگند براي آشتي كردن زنگ زده بود و هيچ وقت يادم نميره لحظه اي كه بهش گفتم تصميم دارم با رادمهر ازدواج كنم چند دقيقه اي پشت خط سكوت شد و بعد گفت :

- مطمئني ؟ مُوژان خودتي ؟ چي شد كه اين تصميم و گرفتي ؟

سعي كردم خندم و بخورم گفتم :

- حرفاي اون روزت خيلي روي من اثر گذاشت و يه جورايي متحولم كرد .


romangram.com | @romangram_com