#مردی_که_میشناسم_پارت_189

دستش که سمت دیگر مستانه قرار داشت از زمین جدا شد. تا روی شانه های مستانه بالا آمد و همزمان با خم شدن بیشتر سرش دستش روی شانه ی برهنه ی دخترک نشست.

مستانه لب زد. اما چیزی به زبان نیاورد. لبهایش لرزید و سرش کمی دیگر خم شد... در فاصله چند میلی متری. کافی بود کمی در اندازه چند میلی خم شود تا بتواند لبهایش را به کام بگیرد و بعد؟!

مستانه دیگر دخترکی نبود که حال می توانست خود را از او دور کند. مستانه دیگر آن دخترکی نبود که می شد به کودکی هایش بیاندیشد.

دست مستانه بالا آمد. به روی سینه اش که تقریبا نیمه ای از تن دخترک را در بر گرفته بود نشست و یقه ی بافت تنش را به میان انگشتانش کشید.

چشم از لبهای بی رنگ مقابلش گرفت و سرش کاملا خم شده و به حرکت انگشتان دخترک روی یقه اش خیره شد. به بازویی که هیچ پوششی نداشت. به مستانه ای که این گونه به بازی اش گرفته بود.

دهان خشک شده اش را به سختی تر کرد. لبهایش را روی هم فشرد.

انگشتان مستانه بالا آمد. زیر چانه اش نشست و مجبورش کرد نگاهش را دوباره به صورتش برگرداند. نگاهش را به سمت چشمان مستانه می کشید که دوباره چشمانش به روی لبهای رنگ پریده ی مستانه ثابت ماند.

پلک زد و در آن لحظه ی آنی تصویر وَلی بود که در برابر چشمانش جان گرفت. پلک زد... لیلا در برابر چشمانش لبخند می زد.

پلک زد...

مستانه ی نوزاد به رویش می خندید.

انگشتان دستش از روی شانه ی مستانه سُر خورد. کف دستش که به زمین رسید نگاهش را از لبهای مستانه گرفت. با حرکتی ناگهانی خود را عقب کشید و غلت زد. نگاهش به سقف ثابت ماند و نفسش را با حرص فوت کرد. آهیانه ای سرش با تخت برخورد کرد و درد تا گیج گاهش هم رگ انداخت و پیش رفت و وادارش کرد چشم ببند.

از خود عصبانی بود. از اینکه تحت تاثیر مستانه قرار گرفته بود عصبانی بود.

کف دستش را بر پیشانی کوبید و موهای بالای پیشانی اش را بین انگشتانش اسیر کرد و بین دست مشت شده اش کشید. نفس کشید... اما برای رها کردنش گویا نفسش رها نمی شد. بریده بریده... تکه تکه...

خدایا...

چه به موقع به فریادش رسیده بود.

مستانه بلند شد و نشست. سرش را به پهلو برگرداند و چشم از مستانه گرفت. نمیخواست ببیندش.

نگاهش به پتوی جلوی میز افتاد. کمی خود را بالا کشید. دستش را از بین موهایش بیرون کشید و به پتوی روی زمین چنگ زد. پتو را بین مشتش کشید و به سمت مستانه برگشت که سر به زیر روبرویش نشسته بود. سعی میکرد دامن کوتاه پیراهنش را روی ران پاهای برهنه اش بکشد. مستانه با تمام شجاعتش... مستانه با تمام پیش روی هایش هنوز هم آن حس خجالت را لمس میکرد.

خود را جلو کشید. سر مستانه پایین تر رفت و موهایی که گویا بندشان گم شده بود رها شده و روی شانه هایش ریختند. دست پیش برد. پتو را روی شانه هایش انداخت و دو طرف پتو را هم روی پاهای برهنه اش کشید. خود را جلوتر کشید و به روی موهای پریشانش بوسه زد و دستانش را به دور تنش حلقه زد و در آغوشش کشید. پاهای مستانه بالا آمد و چون جنینی در شکم مادر جمع شد و خود را در آغوشش پنهان کرد. لبخندی زد. اجازه داد مستانه با این احساسات ضد و نقیضش خود را در آغوشش پناه بخشد.

دستش را آرام آرام بالا کشید و روی موهای دخترک به حرکت در آورد. انگشتانش شانه وار بین تار موهایش چرخ می خورد.

بینی بالا کشیدن های دخترک که شروع شد. متوجه گریه اش که شد سر خم کرد. سرش را به نزدیکی گوشش رساند و زمزمه کرد: اولین باری که لیلا رو دیدیم تو ترمینال اهواز بود. بابات اونقدری شیفته اش شده بود که اصلا درک نمیکردم. اونقدر تو پهلوم کوبید که تا یه هفته جاش کبود بود. مجبورم کرد دنبالش بریم. آدرسش و گیر بیاریم. اما تو راه گمش کردیم.

بینی بالا کشیدن های مستانه قطع شده بود. لبخندی روی لبهایش نشاند و ادامه داد: وقتی داشتیم برای مرخصی می اومدیم دوباره تو ترمینال دیدیمش... اما اون از تهران میومد و ما میخواستیم بیایم تهران... قرار شد بریم رک حرف بزنیم. اما تا وایستادیم روبروی مادرت، وَلی اونقدر دست و پاش و گم کرد که به تته پته افتاد.

romangram.com | @romangram_com