#مردی_که_میشناسم_پارت_188


برگه ی تا خورده ی لای در مانده را دید. دست پیش برد و کمی به سمت خود کشیدش تا برگه آزاد شد و بین انگشتانش قرار گرفت. برگه را باز کرد و به متن کوتاه و خط زیبای لیدا خیره شد. آخ لیدا آخ... کاش این ها را ارسال نمیکرد. کاش به دستش نمی رساند تا حال دست مستانه نباشد. کاش اینکار را نمی کرد.

از جا بلند شد. حتی لای پاسپورتی که هیچگاه نداشته بود را باز نکرد. آنها را در جیبش قرارداد و دست به دستگیره اتاق برد. باید با او حرف میزد؟ باید توضیح می داد؟

نفس عمیقی کشید. سرش را خم کرد و به در اتاق مستانه تکیه زد. چشم بست. باید چه میکرد؟ باید برای مستانه از احساسی که در وجودش جوانه زده بود میگفت؟ یا باید از آنچه عقلش نهیب میزد به زبان می آورد؟

دستش را مشت کرد و سنگینی اش را به در منتقل کرد. خسته بود. از این همه جدال عقل و دلش خسته بود. میخواست خلاص شود از این جدال میخواست رها شود از این لحظات... میتوانست از این درد خلاص شود؟ نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد. دلی که به سوی دخترکش راهنمایی اش میکرد و ذهنی که نهیب می زد. ذهنی که یادآوری میکرد از پدر بودنش... ذهنی که باعث می شد تا این احساسات را در ذهنش گم کند.

مستانه ای را می دید که می بوسد... مستانه ای را به خاطر می آورد که در آغوشش بود.

مستانه ای را در ذهن داشت که عاشقانه سرش را به آغوش میگیرد... مستانه ای را در دل داشت که کودکانه دست محبت بر سرش کشیده بود.

در ذهنش روزی حک شده بود که دخترک چهارساله با مهربانی کنارش ایستاده بود و دست نوازش بر سرش کشیده بود. هنوز هم از محبت کودکانه ی مستانه در آن سن به وجد می آمد. مستانه ای که با مرگ ساجده باز هم دست محبت بر سرش کشیده بود. مستانه ای که در آن لحظه تنهایش نگذاشته بود. مستانه را برای این محبت هایش دوست داشت. مستانه ای که در آن لحظات دخترش نبود. مستانه ای که در آن لحظات بزرگ منشانه محبت میکرد. چطور می توانست به این محبت ها بی تفاوت باشد. چطور می توانست به دختری که لبهایش را بوسه می زد به چشم دخترش نگاه کند؟ چطور می توانست هنوز هم مستانه را چون دخترکی ببیند که محبت های پدری اش را زنده می کرد. این مستانه که این چنین بر صورتش می کوفت محبت های پدری اش را زنده نمی کرد. قلبش را به درد می آورد. ذهنش را ناامید میکرد. از اینکه چطور توانسته بود در حق مستانه چنین ظلمی کند. چطور توانسته بود از آن شخصیت پر محبت و دخترانه ی مستانه چنین شخصیتی بسازد که بخاطر از دست دادن او این چنین رفتار میکند.

احساس گناه میکرد. حس گناه تمام وجودش را در بر گرفته بود. بغض کرد... کاش می توانست گریه کند. کاش می توانست از این درد به جایی پناه ببرد. کاش می توانست برای کسی از دردش بگوید. روزی دردهایش را برای وَلی میگفت و حال از وَلی وحشت داشت. از اینکه وَلی از احساسات دخترش با خبر شود. از اینکه وَلی گناهکار بداندش... از هر چیزی وحشت داشت.

نمی دانست وَلی تا چه حد از احساسات مستانه خبر داشت. مستانه از علاقه اش به وَلی میگفت و نمی دانست وَلی چقدر با این موضوع می تواند کنار بیاید. وَلی چه دیدی نسبت به احساسات مستانه دارد.

ناگهان...

در به عقب کشیده شد و بدون اینکه کنترلی به روی جسمش داشته باشد درون اتاق رها شد و مستانه ای را که روبرویش بود ندید و تقریبا روی او پرت شد و سنگینی اش باعث شد مستانه هم همراه او با جاذبه ی زمین همراه شود. قبل از اینکه با سر به زمین بخورد دستانش را تکیه گاه کرد. یک دستش کنار تن خودش و دست دیگرش در کنار تن مستانه قرار گرفت. چند لحظه طول کشید تا توانست خود را بازیابد و دستانش را محکم تر روی زمین تکیه گاه کند و خود را بالا بکشد تا مستانه ای که کنارش قرار داشت را بیش از این آزار ندهد. کمی فاصله گرفت و نگاهش روی مستانه ثابت ماند... لباس سرمه ای حریر با اسلیمی های رویش به روی پوست سفید دخترک حسابی خودنمایی میکرد.

نگاهش به سمت یقه ی دکلته ی پیراهن که پایین کشیده شده و تن مستانه را به نمایش گذاشته بود کشیده شد. اولین باری که یک زن را لخت در کنارش دیده بود هم قلبش این چنین نمی کوفت که حال این گونه قلبش به ضربان افتاده بود.

لبهایش جدا شد. این ضربان شدید نفس های پی در پی هم طلب میکرد.

سنگینی نگاه مستانه باعث شد نگاهش را بالا بکشد. نگاهش در نگاه مستانه که قفل شد. به چشمان عسلی دخترک که زل زد به سختی لب بست و نگاه مستانه بخاطر حرکت سیب گلوی او پایین آمد.

دخترک داشت با او بازی میکرد؟ این دیگر قابل تحمل نبود. نمی توانست این گونه مردانگی هایش را به بازی بگیرد. حس میکرد هر آن ممکن است کنترلش را از دست دهد و...

چشمش به سمت لبهای دخترک کشیده شد. دخترک بارها بوسیده بودش... بارها احساساتش را به غلیان در آورده بود حال... انصاف نبود. به دور از انصاف بود. مستانه حق نداشت اینکار را با او بکند. مستانه حق نداشت این گونه او را تحت فشار بگذارد.

مستانه...

نگاه مستانه دوباره بالا آمد. لحظه ای نگاهش را بالا کشید. چشمان مستانه دیگر سرمای دقایقی قبل را نداشت. باز هم چشمانش مهربان بود. همچون همان مستانه ی چهارساله ای که دست محبت بر سرش کشیده بود. چشمانش بیش از اندازه به چشمان آن لحظه اش شباهت داشت.

سرش کمی خم شد. بی اختیار... بی اجازه از مغزش... بدون آنکه مغزش فرمان خم شدن داده باشد. دست مستانه بالا آمد.

گویا چیزی به جلو هلش می داد. مستانه با نگاهش دعوتش میزد... تمام وجودش دستور پیش روی می داد. سلول های مردانگی اش فعال شده بود. می توانست داغ شدن وجودش را حس کند.


romangram.com | @romangram_com