#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_166
- مامان : بســـه دختر ... چقدر غر مي زني ... پس فردا بري خونه ي شوهر ، چي كار مي كني ؟ وايسا اينجا حداقل ياد بگير غذا بپزي ...
- من ( با چشماي گشاد شده ) : مامان !!!! من بلد نيستم غذا درست كنم ؟؟؟؟
- مامان : ما كه تا حالا تو رو تو آشپزخونه نديديم مگه در سه وعده ي صبحونه و ناهار و شام ...
- من : مامـــــان !!!
- مامان : چيه ؟ مگه دروغ ميگم ؟ ... بيا اين كاهو ها رو هم شستم ... سالادش كن ...
ديگه داشت گريم مي گرفت ... ديگه نا نداشتم ... ولو شدم روي يكي از صندلي ها و گفتم : « نمي خوام ... »
- مامان : چي چي رو نمي خوام ... يالله زود باش ...
- من : حداقل به مائده هم مي گفتيد از صبح بياد كمك كنه ...
- مامان : خجالت بكش راحله ... اونا مهمونن ...
- من : اِاِاِ ... ؟ حالا مهمونن ؟ پس چرا وقتي صبح تا شب اينجان مي گيد اينجا خونه ي خودشونه ؟؟ ...
مامان كه از قيافه ي پكر من كه از خستگي وا رفته بود ، خندش گرفته بود ، گفت : « اين سالاد و درست كن ، ديگه مرخصي ... »
- من : قول ؟؟
- مامان ( با خنده ) : قول !!
تند تند سالاد و درست كردم و قبل از اينكه مامان چيزي بگه ، به اتاقم فرار كردم . در و قفل كردم و خودم و انداختم رو تخت ... موبايلم و براي يك ساعت ديگه كه مهمونا ميومدند كوك كردم و چشمام و بستم و از شدت خستگي ، زود خوابم برد .
*****
با صداي زنگ گوشيم از خواب بلند شدم ... صداهايي از پايين ميومد . احتمالا مائده و پدرام اومدند . يه لباس آستين بلند به رنگ آبي روشن و يه تونيك به رنگ آبي نفتي و شلوار جين مشكي پوشيدم . شال آبي آسمونيم رو هم سرم كردم ... خودم و تو آينه ديدم ... خوب بود ... رفتم پايين ...
حدسم درست بود . مائده و پدرام بودند و مائده نرسيده ، خونه رو گذاشته بود روي سرش ...
- من : سلام بر همگي ...
- مائده : واي سلام آبجيِ خوابالو ... ( و پريد تو بغلم )
romangram.com | @romangraam